| شادبانو |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
بعد از «پرسه در مه» و «به رنگ ارغوان» این ساخته تازه از توقیف درآمده سامان مقدم بهترین فیلمی بود که در جشنواره دیدم... خیلی خوب و خیلی خوب و خیلی خوب... تأثیرگذار و به شدت تلخ...

داستان زندگی زنی به نام ایران از سال ١٣۵۵ تا ١٣٨۴ (از جوانی تا اواخر میانسالی) با همه خوشی ها و رنج هایش... و به نظرم بیشتر داستان سرزمینی به نام «ایران» طی این سال ها...

زیاد نمی تونم از داستان بگم... هم به شدت تحت تأثیرشم و نمی دونم چی بنویسم از این همه خوش فکری سامان مقدم و هم اینکه فکر می کنم بهتره خودتون ببینید... البته اگر اکران عمومی بشه... چون اکرانش در جشنواره متأسفانه تموم شد و حرف و حدیث هم پشتش زیاده!!! انگار ٢ سال توقیف کمش بوده...

بازی ها گفتن نداره... مثل همیشه عالی... چه انتظاری دارید از پرویز پرستویی، فاطمه معتمدآریا و رضا کیانیان؟ اما به نظرم معتمدآریا این بار یک سروگردن از همیشه خودش هم بهتر بود... خیلی خوب بود... این زن هر نقشی را به خوبی بازی می کنه... از زنی به غایت سرخوش و شاد در همین حدود ٢ ساعت به زنی مستأصل و درمانده تبدیل شد...

درضمن ما فیلم را در آخرین نمایش جشنواره ای در سینما آفریقا در حضور خود سامان مقدم و پرویز پرستویی و تعدادی دیگر از دست اندرکاران فیلم دیدیم...
| لینک |
دیروز هم به دیدن «بیداری رویاها» دومین ساخته محمدعلی باشه آهنگر رفتیم... درام پُرکششی از عواقب جنگ با بازی های خوب و روان... ایوب که ٢٢ سال پیش مفقودالاثر اعلام شده بود و هجده سال پیش هم جسد سوخته اش را به خانواده اش تحویل داده بودند، در راه بازگشت به ایران است. این خبر باعث آشوبی در خانواده می شود و همه را به هم می ریزد. بخصوص داوود برادر کوچک تر او را که حالا چند سالی است با رخشانه،همسر ایوب، ازدواج کرده و از او دختری ٧-٨ ساله هم دارد... این نوع ازدواج ها که فکر می کنم بعد از جنگ در خیلی از خانواده ها اتفاق افتاده و البته این قصه بازگشت هم کم رخ نداده است...

در کل فیلم خوش ساخت و تأثیرگذاری بود. فیلمنامه سه گره دراماتیک دارد که به مرور و سر فرصت گشوده می شوند و هیچ کدام هم قابل پیش بینی نیستند... هربار وقتی فکر می کنید دیگر داستان را دریافتید و در ذهنتان به دنبال یافتن پایان داستان هستید اطلاعات تازه ای دریافت می کنید که باز غافل گیرتان می کند... درضمن داستان به شدت شما را درگیر می کند... از آن دست موقعیت های دشوار درام که نمی دانید حق با کیست... اصلاً حق با کسی نیست یا بهتر بگویم با همه است... به قول رخشانه در فیلم که خطاب به داوود می گوید: «ایوب چه گناهی داشت؟ ... تو چه گناهی داشتی؟ من چه گناهی داشتم؟» (احتمالاً این دیالوگ پس و پیش است... آن را نقل به مضمون در نظر بگیرید.) آدمی که به دنبال ارزش ها و آرمانهاش به جنگ دشمن رفته حالا بعد از سال ها غربت و آزار و شکنجه به میهن برگشته و امیدواره به دیدن همسرش و تنها پسرش که موقع ترک اونها فقط ٢ سال داشته... اما حالا باید با واقعیت روبرو بشه... با تغییرات اساسی در خانواده... آیا حق داره یا نه؟ همسرش چی؟ حق داشته بعد از همسر شهیدش ازدواج کنه یا نه؟ حالا حق با کیه؟ چی کار می شه کرد...؟
بیداری رویاها فیلم تلخی است درباره عواقب جنگ... «این همه جنگیدیم برای چی؟» (این هم از دیالوگ های فیلم است)... جالب اینجاست که این بار برخلاف بسیاری از فیلم ها فیلمساز اصراری برای پاسخ دادن به این پرسش نداره...
اما فیلم ایراداتی هم داره... مثلاً به نظرم چند داستانک اضافی داشت که نبودشان هم لطمه ای به فیلم نمی زد... مثل داستان سقط جنین... پایان فیلم هم کمی هول هولکی شده بود به نظرم... اما از اینها واقعاً می شه صرف نظر کرد...

در فیلمنامه «بیداری رویاها» شخصیت پردازی ها هم خیلی خوب بود... به شخصیت ها پرداخته شده و آنها باورپذیر شده بودند. حتی شخصیت ایوب که هرگز او را در تمام فیلم نمی بینیم... (فقط یک جا از پشت و یک جا از دور می بینیمش) آنقدر خوب پرداخت شده که سایه سنگین حضورش رو می شه حس کرد...بازی سایر بازیگران بسیار خوب و روان است... مخصوصاً هنگامه قاضیانی و به ویژه تک گویی هایش در سکانس-پلان طولانی زیرزمین و تعریف کردن خاطره آشنایی اش با ایوب و عاشق شدنشان که با بغض و گریه ای غریب اما به موقع و به اندازه!! همراه شده و باعث اثرگذاری هرچه بیشتر شده است... امین حیایی خوب بود اما به نظرم ته صدایش هنوز مایه هایی از نقش های کمدی تکراری اش می شنوید که خوب نیست... حمید فرخ نژاد حضوری بسیار کوتاه دارد اما در همین نقش کوتاه هم خوش درخشیده است...
نمایش های بعدی فیلم:
سه شنبه ١٣/١١سینما فرهنگ ساعت های ١٨ و ١٩
چهارشنبه ١۴/١١ سینما اریکه ایرانیان ساعت ٢٠ و سینما ماندانا ساعت ٣٠/١٣
| لینک |
ببخشید که کمی تأخیر دارم... نرسیدم بنویسم... حالا کوتاه می نویسم...
الان از دیدن فیلمی اومدم که امیدوارم اکران بشه و همه بتونین ببینینش چون متأسفانه توی جشنواره اکرانی نداره... (صد سال به این سال ها) تأثیر این فیلم به قدری روی من زیاد بود که نمی تونم از فیلمهای دیروز و پریروز بنویسم... اما سعی می کنم...
طهران دوست داشتنی تر است یا تهران؟
پریروز فیلم «طهران، تهران» رو دیدم... دو اپیزود ساخته داریوش مهرجویی و مهدی کرم پور (کارگردان جوان آثاری چون «جایی دیگر» و «چه کسی امیر را کشت؟»)
ایده ساخت فیلمی درباره تهران از کارگردان تازه درگذشته سینمای ایران یعنی سیف الله داد بود... قرار بود سه کارگردان از سه نسل سه فیلم کوتاه درباره تهران بسازند... جالب است که حضور خود آقای داد در مقام کارگردان نسل دوم قطعی بوده و برای دو اپیزود دیگر هم با مهرجویی (نسل اول) و کرم پور (نسل سوم) موافقت می شود... اما متأسفانه بیماری سخت به سیف الله داد اجازه نداد که در این فیلم حضور داشته باشد و این شد که فیلم در دو اپیزود ساخته شد...

اپیزود اول که پیش تر «طهران: در جستجوی زیبایی» نام داشت، حالا «طهران: روزهای آشنایی» نام دارد؛ ساخته داریوش مهرجویی با همان گرما و صمیمیت مهرجویی به همراه تعدادی بازیگر سرشناس ازجمله پانته آ بهرام، مهتاج نجومی، کتایون امیرابراهیمی، و فریده سپاه منصور...
به قول امیر قادری (منتقد فیلم) شاید خیلی از ما منتظر بودیم تا مهرجویی بعد از رفتارهایی که با فیلم محبوب خودش و طرفدارانش (یعنی سنتوری) شد سر به عصیان بذاره و فیلمی تند و تلخ و عصبی بسازه (البته این ها گفته های آقای قادری نیست... نقل به مضمون کردم با ادبیات خودم!!) اما مهرجویی در کمال آرامش به سبک خودش حرف زد... با همان گرمای جاری و ساری در فیلمی مثل «مهمان مامان»...

خانواده ۴ نفره نسبتاً فقیری پای سفره هفت سین نشسته اند... چند لحظه به سال تحویل سقف خانه شان بر اثر باران فرو می ریزد... آنها تصمیم می گیرند عید را در چادری در حیاط خانه بگذرانند تا بعد از تعطیلات خانه را تعمیر کنند... درضمن می شنوند که شهرداری تهران اتوبوس های تهران گردی دارد... پس بنا بر این می شود که روزها در تهران بگردند و شب ها به چادرشان برگردند... در مسیرشان برای تهران گردی با گروهی از زنان و مردان مسن آشنا و همسفر می شوند و به دیدن دیدنی های تهران می روند... در این سفر یک روزه ما با بسیاری از زیبایی های تهران و نیز با داستان هریک از این افراد آشنا می شویم که همگی ساکن پانسیونی متعلق به فردی خیرخواه هستند... طهران مهرجویی و آدم هاش گرم اند و دوست داشتنی...
اپیزود دوم «تهران:سیم آخر» به کارگردانی مهدی کرم پور و با حضور تعدادی از بازیگران نسل جوان ساخته شده ازجمله رعنا آزادی ور، طناز طباطبایی، برزو ارجمند، سروش صحت، فرهاد قائمیان و با حضور رضا یزدانی...

یک گروه موسیقی پس از مدت ها تلاش، موفق می شوند برای کنسرتشان مجوز اجرا دریافت کنند اما درست چند ساعتی پیش از شروع برنامه سالن اجرا را از آنها می گیرند.... آنها سرخورده و عصبی از هم جدا می شوند تا به نوعی مشکل را حل کنند... در این بین ما با زندگی و آرزوها و دغدغه های آنها (که بخشی از نسل جوان این کلان شهرند) آشنا می شویم... آنها سرانجام بر بلندای کوههای مشرف به تهران به اجرای کنسرتشان برای تمام شهر می پردازند و به نوعی می بینیم که افرادی هم که در این راه جلوشان را گرفته بودند صدایشان را می شنوند...
خوب راستش بازی ها، میزانسن ها، فیلمبرداری و موسیقی در هر دو اپیزود خوب و دلچسب بود... گفتم، اپیزود مهرجویی گرمای خاصی داشت که خواه ناخواه اون رو دوست داشتنی می کرد... اما من انتظارم بیشتر بود و این کار زیاد راضیم نکرد... داستان اپیزود دوم بسیار شبیه فیلم جدید بهمن قبادی «کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد» بود... و خوب شاید چون اون فیلم رو دیده بودم، این زیاد برام تازگی نداشت و درضمن از کرم پور هم بعد از دیدن فیلمهای قبلیش انتظار بیشتری داشتم... اما خوب در کل فیلم های خوبی بود... جایی خوندم که اگر اپیزود سیف الله داد هم ساخته می شد و الان بین این دوتا بود، این دو قصه هم با هم ارتباط معنایی بیشتری پیدا می کردند... نمی دونم! شاید...
نمایش های بعدی این فیلم:
چهارشنبه ١۴/١١ سینما فرهنگ ساعت ٢١ و سینما اریکه ایرانیان ساعت ٢٢ و سینما ماندانا ساعت ٣٠/١۵
| لینک |
دیروز هم دو فیلم نسبتاً خوب دیدم
در آغاز یک روز بازهم ساخته بهرام توکلی که البته فیلم سینمایی نبود و ویدئویی بود. با هنرپیشه های خوب که البته بازی های خوبشان هم دور از انتظار نبود.

دانشمند بزرگی (با بازی علی نصیریان) در مقطعی از کهنسالی خود درمی یابد پسری عقب افتاده دارد که در آسایشگاهی در شمال بستری است. او به همراه دخترش (با بازی پریوش نظریه) که نویسنده ای ظاهراً ناموفق است و پسرش (با بازی علیرضا کمالی) که به بهانه دیدار پدر تحصیلش را رها کرده و از خارج برگشته و ظاهرا ًمشکلات روحی هم دارد به شمال می روند. آوردن برادر کوچک تر (با بازی بسیار عالی و تأثیرگذار هومن سیدی) به ویلای شخصی آنها ماجراهایی به دنبال دارد. هرکدام از این شخصیت ها که در حرف زدن با هم و مطرح کردن مشکلاتشان با هم مشکل دارند، سعی می کنند به نوعی مسائلش را با این برادر عقب افتاده در میان بگذارد که بی هیچ توقعی شنونده ساکت حرف های آنهاست. داستان را از زبان پریوش نظریه می شنویم که گویی همچون یکی از قصه هایش آن را برای ما تعریف می کند.

بازی همه بازیگرها بسیار خوب بود اما از همه بهتر هومن سیدی بود که انگار همه عمرش عقب افتاده بوده!! طرز نگاهش، حرف زدن نامفهومش، بدن لمسش، و واکنش هایش نقش را بسیار باورپذیر کرده بود. اصولاً هومن سیدی ظاهراً واهمه ای از ظاهر شدن در نقش های عجیب با گریم های عجیب نداره و دغدغه ش هیچ وقت ستاره شدن و دیده شدن نبوده. در عوض استعداد خارق العاده ای در بازی این نقش های عجیب داره. یادم نمی ره اولین بار که «یک تکه نان» کمال تبریزی را دیدم نیمی از حواسم متمرکز فیلم نبود و همش فکر می کردم این بازیگر ساکت و معصوم کیه در نقش سرباز... وای چطور می تونه تو یک ساعت و نیم فیلم فقط چندتا جمله به زبون بیاره و باز هم این همه تأثیرگذار باشه! و بعد هومن سیدی را در نقش های بیشتری دیدم و هر بار هم کارش رو پسندیدم... ازجمله در فیلم اول آقای توکلی (پابرهنه در بهشت)...
این فیلم محصول سیمافیلم است و احتمالاً تلویزیون هم آن را نمایش خواهد داد.
نمایش های بعدی این فیلم:
چهارشنبه 11/14 ساعت 14 سینما جوان (بولینگ-شریعتی)
یکشنبه 11 بهمن ساعت 15 و 21 سینما زندگی (آیت الله کاشانی-اباذر)
فیلم بعدی حوالی اتوبان باز هم فیلمی از یک کارگردان جدید... امسال واقعاً کارگردان های فیلم اولی و دومی شاهکار کردند... و البته باز هم ترکیبی خوب و درست از بازیگرها...

گلچهره سجادیه این بار در نقشی کاملاً متفاوت از همه نقش هایش تا به حال ظاهر شده بود (من به یاد ندارم او تا به حال نقش زنی خیابانی را بازی کرده باشد)... و البته به فاصله یک روز دوباره شهاب حسینی و باز هم بازی خوب... البته نقش شهاب در این فیلم نقش خاص و پیچیده ای نبود اما چرخش نقش از یک مرد عاشق واقعی به مردی که ناگهان غرورش جریحه دار و قلبش پر از غصه می شه بسیار زیبا از کار درآمده... بازیگرهای دیگه فیلم بهناز جعفری (همچون همیشه عالی) و نورا هاشمی بودند

زیاد نمی تونم از موضوع فیلم بگم چون بخش هایی از فیلم لو می ره ... سیما (نورا هاشمی) و پاشا (شهاب حسینی) زن و شوهر جوان و عاشق پیشه ای هستند که زندگی خوب و آرامی دارند... یک روز با ورود اتفاقی پردیس (گلچهره سجادیه) به زندگی اونها همه چیز به هم می ریزه...
می شه گفت تقریباً این اولین باره که همچین موضوعی (زندگی زنان خیابانی) اینقدر بی پرده و رک تصویر می شه... (می گم تقریباً چون تسلط کافی به تاریخ سینمای ایران ندارم اما من یادم نمیاد. تأکید می کنم این فیلم خیلی رک است) دیگه اینکه یکی از ویژگی های این فیلم دیالوگ های بسیار زیبا بود... اشتباه نکنید نه مثل بعضی از این سریال های آبکی تلویزیون که برای فاخر جلوه دادنشون هی جملات قصار و کلمات قلنبه می ذارن توی دهن بازیگرایی که اغلب هم نمی تونن جمله رو درست ادا کنند! دارید یک سریال درام خانوادگی امروزی می بینین بعد اون وسط یک چیزایی از زبون مثلاً پسر جوان و خلافکار!! خانواده می شنوید که شاخ در میارین!!! آدمها با هم یک جوری حرف می زنند که با خودتان می گین آخه ماها کی با هم اینجوری حرف می زنیم؟!؟!؟
اما منظورم از دیالوگ زیبا اینه که جملات با معنی و مفهوم درست و پر از «حرف» از زبون بازیگرا می شنوین... با اینکه مضمون فیلم ایجاب می کنه که گاه شخصیت ها رکیک ترین حرف ها رو به هم بزنند، گوشتون آزار نمی بینه! (مثل مثلاً وقتی فیلم اخراجی ها رو می بینین) و درضمن احساس نمی کنین که آخه یک زن خیابانی اینجوری حرف می زنه!!!
البته این فیلم به نظرم یک ایراد داشت. اون هم اینکه احساس کردم نیم ساعت یا 40 دقیقه آخر فیلم کمی ارتباطش رو با تکه اول از دست داده... مثلاً سرنوشت بعضی شخصیت ها نامعلوم باقی می مونه و فیلم وارد فضای دیگه ای می شه ... البته من فکر می کنم بخشی از فیلم حذف شده... چون اولاً از اون کارگردان که هر دو بخش فیلم رو به خوبی و با ظرافت کار کرده بعیده که چنین بی دقتی بکنه و دوم اینکه امروز که دنبال عکس های فیلم برای اینجا می گشتم دیدم که همه جا در شناسنامه فیلم اسم افسانه چهره آزاد هم جزو بازیگران فیلمه!!! اما من یادم نمیاد توی فیلم دیده باشمش... به هر حال...
نمایش های بعدی این فیلم:
مجموعه آزادی: دوشنبه 11/12 ساعت 14 - موزه سینما: سه شنبه 11/13 ساعت 18
فرهنگ: چهارشنبه 11/14 ساعت 15 - ماندانا: یکشنبه 11/11 ساعت 17/30
* راستی یکی از فیلم هایی که مجله فیلم توصیه کرده دیدنش را از دست ندهید »فصل باران های موسمی» کار اول مجید برزگر است (می گم کارگردان های اولی و دومی شاهکار کردند!) شاید تا من ببینم و بنویسم دیگه فرصتی برای رفتن و دیدنش نباشه اینه که برنامه نمایش اون رو هم می گم:
فصل باران های موسمی
اریکه ایرانیان: یکشنبه 11/11 ساعت 14 - ماندانا یکشنبه 11/11 ساعت 19/30
موزه سینما: سه شنبه 11/13 ساعت 14
جوان (بولینگ-شریعتی): شنبه 11/10 ساعت 19/30 -
استقلال سه شنبه 11/13 ساعت 13
زندگی: یکشنبه 11/11 ساعت 15/30 و 20
مجموعه آزادی: دوشنبه 11/12 ساعت 15 و 16 و 22
فلسطین: سه شنبه 11/13 ساعت 17/30 و آفریقا: سه شنبه 11/13 ساعت 16
| لینک |

(نوشتههای این رنگی جدید است!) دوباره به دیدن این فیلم رفتم... به دلایلی... این بار دقیقتر به همه زوایا دقت کردم... روایت زندگی امین، آهنگساز جوانی، که بر اثر حادثهای به کما رفته و حالا زندگی پریشانش را از ذهن «به کمارفته» او میبینیم...
سه سال پیش دیدن فیلم «پابرهنه در بهشت» در جشنواره نوید از راه رسیدن کارگردانی خوشفکر و باسلیقه را میداد... امسال با دیدن نام بهرام توکلی در فهرست کارگردانان حاضر در جشنواره بیدرنگ فیلمش را برای دیدن انتخاب کردیم... و اشتباه نکرده بودیم...«پرسه در مه» حتی چندین پله از فیلم اول او بهتر است و کلا به نظرم یک سروگردن از سینمای ایران هم بالاتر است... روایت غیرخطی اما بسیار دلنشین فیلم، بازیهای فوقالعاده شهاب حسینی و لیلا حاتمی، تصویربرداری عالی حمید خضوعی ابیانه، موسیقی بسیار خوب، و طراحی صحنه و لباس و چهرهپردازی مرتبط و خوب همه در خدمت روایت داستانی سرراست و ساده بودند که در عین حال ذهن را بسیار درگیر میکرد... و این همه را هیأت داوران جشنواره اصلاً ندیدند!!! یعنی من فکر میکنم فیلم را اصلاً ندیدند!شهاب حسینی و لیلا حاتمی که اصلاً نامزد هم نشدند، یعنی داشتیم اصلاً بازیگری که چنین نقش عجیب و حساسی (امین) رو به این قشنگی بازی کرده باشه که حتی مستحق نامزدی هم نبود؟فیلمبرداری درخشان خضوعی ابیانه هم اصلاً دیده نشد!! این نماهای غریب که عین حس فیلم بودند، بازی با نماهای مختلف (مثل کوبیدن پا در آب جوب و البته در کنارش صدای پژواک کننده آب، بازی انگشتان با کلید در همان صحنه و باز شنیدن صدای ظریف کلیدها، انگشتانی که به سوی استکان چای میرقصند و ...) نورپردازی فوقالعاده، نمای زیبای بیصدا و کشیده مهمانی و دهها نمای خارقالعاده دیگر... یک فیلمبردار باید چی کار کنه تا دیده بشه؟!؟!؟!؟
داستان درباره زندگی زوجی هنرمند (امین، آهنگساز و رویا، بازیگر تئاتر) است که زندگیشان را با عشقی زیبا آغاز میکنند... اما مرد زمانی به بنبست فکری در آهنگسازی میرسد و به تصور اینکه دیگر هرگز نمیتواند ساخت اثر مورد علاقهاش را به پایان برساند دچار توهمات پیچیده میشود که شدیداً بر زندگی و عشقش اثر میگذارد... همان طور که در ابتدا گفتم، ما داستان را از جایی میبینیم که امین بر اثر سانحهای به کما رفته و از درون ذهنش مشغول مرور زندگی خود و بازگو کردن آن برای ماست... او داستان را به ترتیب وقوع روایت نمیکند و همین ساختار رواییِ متفاوت فیلم را سبب شده که البته بسیار دوست داشتنی است...
/703-(EDV.blogfa.com).jpg)
نحوه فیلمبرداری عجیب آقای خضوعی ابیانه و تصاویری که گاه کند و کشیده میشوند به انتقال حس توهم امین و شناور بودن اکنون او در میان مرگ و زندگی به تماشاگر کمک میکند... امین از جایی در داستان مدام صدای سوتی در مغزش میشوند و همین باعث میشود که حتی در ساکتترین محیطها نمیتواند بر موسیقی که میسازد تمرکز کند... ما هم گاهی این صدای سوت آزاردهنده را میشنویم و همین حس بیقراری و تشویش امین را به خوبی به ما هم منتقل میکند...
صحنهای در فیلم بود که خیلی من را بیقرار و کمی عصبی کرده بود: جایی که امین زخم کف دستش را میخاراند... شاید باور نکنید اما دستم به شدت به خارش و سوزش افتاده بود! احساس میکردم کف دست من بریده و حالا میسوزد...
شهاب حسینی و لیلا حاتمی هر دو به نظرم بهترین بازی کارنامهشان را انجام داده بودند... شهاب حتی از «درباره الی» و «محیا» و ... هم بهتر بود.
لیلا حاتمی را خیلی دوست دارم اما مدتها بود که بازیش دیگر به دلم نمینشست... کلیشه شده بود... زنی از طبقه روشنفکر اما رنجور و افسرده و البته منفعل که حضورش به چشم نمیآمد... اما اینجا با اینکه همچنان رنجور و غمزده است ،حضوری فعال دارد و بازی بسیار دلنشینی از خودش به نمایش میگذارد...
انتهای قصه رو نمیگم!!! شاید خواستین ببینین! (امیدوارم بعد از جشنواره اکران بشه) اما باید بگم که وقتی تیتراژ فیلم آمد چنان بغضی گلوی من را گرفته بود که نمیتوانستم نفس بکشم... دوستم که کنارم نشسته بود بهم گفت: «خیلی خوب بود، نه؟ چقدر عجیب بود.» و من نمیتوانستم جواب بدهم، فقط سرم را به علامت تایید تکان دادم! اگر صدایی از من درمیآمد قطعاً میزدم زیر گریه... و کاش تنها بودم! اون وقت حتما میزدم زیر گریه... (درست در صحنه انتهایی فیلم باز همان حال بار اول به من دست داد!!! برای خودم هم باورکردنی نبود اما باز بغض راه نفسم را بست)
اما حالا خوشحالم که کارگردانی بسیار خوشذوق به فهرست نهچندان بلندبالای کارگردانان مورد علاقه من اضافه شده است... آقای توکلی منتظر فیلمهای بعدی شما هستم... (چه باک اگر داوران بیهنر جشنواره اصلاً شما و فیلمتان را ندیدند)
*البته در بخش فیلمهای اول و دوم این فیلم سیمرغ بهترین کارگردانی را دریافت کرد! باز جای شکرش باقیست که بین فیلمهای اول و دوم بهترین تشخیص داده شد.
تنها سینمای نمایشدهنده «پرسه در مه» در روزهای آینده:
فرهنگ: پنجشنبه 11/15 ساعت 15
| لینک |
اما فیلم خوب هم تو جشنواره کم نیست... فیلمایی که بعد از تموم شدنشون دوست دارین بازم ببینینشون...
از اون دست بود «زمزمه با باد» شهرام علیدی، نقاش و کارگردان کرد، که تا به حال چند فیلم کوتاه ساخته و این اولین ساخته بلندش تحسین بسیاری از جشنواره های معتبر جهان را هم در پی داشته... از جمله بردن سه جایزه از هفته منتقدان کن 2009، جایزه منتخب جوانان اروپا، جایزه بهترین فیلم جشنواره براتیسلاوا، جایزه دن کیشوت جشنواره نروژ، و جوایزی از جشنواره های پساک فرانسه و آمازون برزیل، و همچنین نامزد جشنواره اینگمار برگمن سوئد هم هست که تا چند روز دیگه برنده اش مشخص می شه...
خلاصه خواندن همه این ها درباره فیلم و خلاصه داستانش ما رو ترغیب به دیدنش کرد و الحق هم فیلم بسیار خوبی بود...

مام بالدار پستچی پیری است در کردستان عراق که به دلایلی از کار بی کار می شه... او برای گذران زندگی دست به کار جالبی می زنه... بین روستاها با ماشین قدیمی و فرسوده ش راه می افته و صدای مردم رو برای عزیزانشون ضبط می کنه و به مقصد می رسونه... به نوعی می شه پستچی صدای مردم.... در این بین برای بعضی از مردم هم کارهاشون رو انجام می ده که براشون سخته، مثلاً تهیه بعضی ابزارها برای آدمای پیر یا کارهایی که به ماشین احتیاج داره و ...
در این راه ها و بین این روستاها او با افراد مختلفی آشنا می شه که هر کدوم داستان و ماجرایی دارند... ماجراها در کردستان عراق رخ می ده... فیلم هم به زبون کردی با زیرنویس فارسی است... اگه حوصله خواندن زیرنویس ندارین به دیدن این فیلم نرید... اما اگه دوست دارین یه فیلم درست ببینین و از دیدن مناظر زیبا هم لذت ببرید حتماً وقتی رو برای دیدنش بگذارید... نماهای دوربین همه عالی هستند... هرکدام قاب عکسی زیباست در برابر شما... از دیدن بعضی صحنه ها حیرت می کنین و البته از دیدن ظلمی که به کردها می شه اشکتون جاری می شه و در بعضی صحنه ها از ته دل می خندید...
نمایش های بعدی این فیلم:
سالن های سینما آزادی: جمعه 11/9 ساعت 15 و 16 و 22 - سه شنبه 11/13 ساعت 15/30
سینما فلسطین: جمعه 11/9 ساعت 17/30
سینما آفریقا: جمعه 11/9 ساعت 16
سینما استقلال: جمعه 11/9 ساعت 13
موزه سینما: شنبه 11/10 ساعت 13/30
| لینک |
اسم خیلی قشنگی داره، نه؟ خلاصه داستان هم جذاب به نظر میرسه:
«شیطان در چشم عوامالناس درختی را مقدس جلوه میدهد. خلیل تبر بر دوش در مقابل این اندیشه شرکآلود میایستد، اما جامعه پیرامون او سودایی دیگر دارد.»
همینها کافیه تا فکر کنین با فیلمی خوب طرف هستید... اما واویلا از وقتی یک عده آدم جمع میشن که ایدهای رو کاملاً خراب کنند.
واقعاً فیلم بدی بود... یعنی از هر فیلم بدی که تا حالا دیده بودم بدتر بود!!! از این بدتر نمیشد فیلم ساخت.... از بازی بد همه بازیگرها (از جمله پرستو گلستانی، رضا توکلی، و محبوبه بیات گرفته تا هنرمند!! خردسال فیلم که جز لوسبازی کاری نمیکرد و تا شهراد وثوقی که برادر بهروز و چنگیز وثوقی است و به گفته سایت سوره لیسانس سینما را از مدرسه بین المللی فیلم لندن گرفته!!!) تا گریم و طراحی لباس افتضاح و بی ربط...
این قدر بد که به نظرم ارزش بیشتر نوشتن نداره... فقط این نکته را دقت کنید که من نفهمیدم نقش یک زن روستایی (که کاملاً هم سنتی و حتی بی سواد و خرافاتی نشون داده می شه که مدام در حال تمیز کردن گاو و دوشیدنش و همه کارهای یک زن روستایی است) را چرا باید خانمی با آرایش کامل و شیک اروپایی!!! ابروهای تتو شده و ناخن های مانیکورشده بازی کنه؟ یعنی نمی شد خانم گلستانی را به صورت یک زن روستایی گریم کرد؟!؟!؟ متاسفانه نتونستم عکسی از این خانم توی فیلم پیدا کنم... اما توی این سریال مزخرف «به کجا چنین شتابان» دیدنش؟ همون شکلی نقش یک روستایی رو هم بازی می کنه!!! تازه اینجا شیک تر بود!!! یکی از مردهای این روستا هم مدام یک بلوز بافتنی یقه اسکی سفید، شلوار سفید، و کت مخمل مشکی به تن داشت!!! من تا حالا همچین چیزی تن یک مرد روستایی توی روستا در حالت زندگی عادی ندیده بودم!
| لینک |

بالاخره دیدیم این فیلم توقیف شده را... ای کاش همون ۶ سال پیش اکران میشد که فکر نمیکردیم با فیلم خاصی سروکار داریم... این توقیفهای الکی هم فقط حساسیت رو بالا میبره... البته همین اول بگم که من «به رنگ ارغوان» رو دوست داشتم... فیلم خیلی خوبی بود... یکی از بهترینهای حاتمیکیا اما به نظرم واقعاً چیزی برای توقیف نداشت...
شاید از نظر برخی مسئولین نباید یک مأمور اطلاعات اینطوری تصویر میشد... اما من فکر میکنم برای مردم عادی اصلاً این وجه قضیه مهم نیست و اگه این همه راجع بهش سروصدا نمیشد که اصلاً کسی توجهی بهش نمیکرد! برای مردم این فیلم یک عاشقانه نهچندان آرام بود... تقابل وظیفه و عشق و ... در نهایت پیروزی عشق!
فیلم ساخت بسیار خوب و روانی داشت، فیلمبرداری و موسیقی بسیار دلنشین بودند و بازی همه هم خوب بود... البته من با تمام علاقهای که به حمید فرخنژاد دارم بازیهاش رو دیگه نمیپسندم، چون احساس میکنم تکراری شده... همیشه با همون لهجه خاصش صحبت میکنم و نمیدونم چرا بیشتر نقشهایی که بازی میکنه نوعی خشونت و حماقت رو با هم داره؟ (البته میفهمم که اقتضای نقش اینه!! و مخصوصاً در این نقش، اما به نظرم زیادی دارند از این استعداد فرخنژاد استفاده میکنند. در چند فیلم اخیری که از او دیدم اینجوری بوده: از شاهکاری مثل چهارشنبهسوری، تا فیلم ضعیف صحنه جرم، ورود ممنوع تا فیلمهایی مثل پوست موز و تردید ) اما بازی خزر معصومی بسیار عالی بود... کورش تهامی خوب بود، و حضور کوتاه رضا بابک بسیار تأثیرگذار بود
| لینک |
یک ماهی هست که برای شرکت در کلاسی، تقریباً هفتهای ۴ روز به مرکز خرید تندیس در میدان تجریش میرم... کلاس در طبقه پنجم این ساختمان است که ٧ طبقه روی زمین و ٧ طبقه زیر زمین (پارکینگ) داره یعنی در مجموع ١۴ طبقه...
نکته عجیبی که در این مدت توجه من را خیلی به خودش جلب کرده طرز استفاده مردم از آسانسور و انتظاراتشون از این ابزار غیرهوشمند است!!!
من نمیدونم اینجور مطالب رو کجا باید به مردم یاد داد؟ در تلویزیون؟ با نوشتن کتاب یا مقاله (کسی چنین متونی را میخواند؟!)، یا از بچگی در مدرسه و مهدکودک و آمادگی و پیشدبستانی؟!؟! ماشاالله از اینجور مراکز آموزشی اجباری و اختیاری کم نداریم. نمیدونم چرا پس نتیجه هیچی نیست؟! اغلب مردم، حتی کوچکترها و جوانها، بسیاری از قواعد را بلد نیستند، چه در استفاده ساده از ابزارهای ساده! و چه در خیلی چیزهای دیگر که جای مطرح کردنش اینجا نیست!!! (حالا لابد با خودتون میگید اوووووووووهههههه حالا مگه مردم با آسانسور چی کار کردن که اینقدر شلوغش میکنی؟) هیچی زیاد مهم نیست اما واقعاً من هر روز حرکات مردم رو در برابر آسانسور تماشا میکنم و تقریباً میتونم بگم که ٨٠ درصد کسانی که دیدم نمیدونن چطور باید با آُسانسور رفتار کنند!
مثلاً ظاهراً بیشتر مردم نمیدونن که دکمهای که بیرون در آسانسورها روی دیوار قرار داره و شما باهاش آسانسور رو برای طبقه خودتون رزرو میکنین تا برسه دقیقاً به چه درد میخوره! منظورم اینهاست (پایین):

خوب واضحه برای اینکه به آسانسور اطلاع بدین که من مثلاً در طبقه ٣ منتظر آُسانسورم! خوب حالا مردم چی کار میکنن؟ بیشتر مردم یعنی واقعاً ٩٠ درصد از اون ٨٠ درصد! هر ٢ دکمه را با هم فشار میدن چون فکر میکنن که اینجوری آسانسور زودتر میاد!!! ١٠ درصد دیگه که معتقدند کاربرد این دکمهها را میشناسند کاملاً دکمه برعکس را میزنند! درواقع اول به صفحه دیجیتال بالای آسانسور (که محل فعلی آن را نشان میدهد) نگاهی میاندازند و بعد: اگر آسانسور بالاتر از طبقه آنها بود دکمه رو به پایین و اگر آسانسور پایینتر از طبقه خودشان بود دکمه رو به بالا را فشار میدهند. که یعنی آسانسور، بیا پایین یا بیا بالا!!!!
خوب این در بیشتر موارد برعکس عمل میکنه! چون اون دکمهها درواقع برای اینه که به آسانسور مقصدتون رو بگید! یعنی وقتی دکمه رو به پایین رو فشار میدین یعنی آسانسور، من میخوام برم پایینتر از جایی که الان هستم. و برعکس...
جالبه که من یکبار سعی کردم این موضوع رو برای یک نفر توضیح بدم و او آنچنان با تمسخر به من گفت که نخیر چه فرقی میکنه که من کجا میخوام برم همین که من میگم درسته (یه چیزی تو همین مایه!) که من تصمیم گرفتم از این به بعد سعی نکنم به کسی چیزی یاد بدم. فقط یادم رفت به اون همشهری محترم یادآوری کنم که برای اطمینان از گفته من یک بار سری به آخرین طبقه ساختمان بزنند (پایین یا بالا) و نگاهی به آسانسور بیندازند. مثلاً در پارکینگ هفتم تندیس که از اون پایینتر طبقهای نیست دکمههای کنار آسانسور یکی شدند و فقط رو به بالا! و این یعنی جهت نهایی شما. در غیر این صورت باید فقط دکمه رو به پایین وجود داشت برای صدا زدن آسانسور به پایین!!!
حالا چه فرقی میکنه که ما میخوایم بریم بالا یا پایین؟! که بخواهیم به آسانسور هم بگیم؟ خوب اصولاً شما این دو دکمه را فقط کنار آسانسورهایی در ساختمانهای بزرگ و دارای طبقات زیاد میبینین که مردم بسیاری مدام سوار آسانسور میشن و در طبقات مختلف پیاده میشن. مثلاً اگر دقت کنین این دکمهها در ساختمانهای مسکونی کوچک و مثلاً ۴-۵ طبقه تبدیل به یک دکمه میشن، چون در آنجا واقعاً اهمیتی نداره که مقصد شما کجاست. اما فرض کنید شما در طبقه مثلاً ٢- هستین و میخواین برین طبقه هفتم (٧).
خوب حتماً شما دوستان من این را میدانید که ترتیب حرکت آسانسور چه جوریست؟ مثلاً فرض کنید اول صبح از طبقه صفر یک نفر سوار میشه و میره به طبقه ۵. خوب آسانسور رو به بالا میره همینطور که داره میره، یک نفر در طبقه ٧ و بعد یک نفر در طبقه ٣- دکمه رزرو را فشار میدهند. آسانسور پس از پیاده کردن فرد طبقه ۵ به ٧ میره و بعد رو به پایین. خلاصه این روند ادامه داره و آسانسور مدام این طبقات را بالا و پایین میره. منظورم اینه که آسانسور وسط راه جهتش رو تغییر نمیده!! (مگر اینکه بعد از مثلاً طبقه ۵ کسی در بیرون و داخل آسانسور برای طبقات بعدی دکمهای رو فشار نداده باشه، اونوقت بله برمیگرده و به ۶ و ٧ نمیره. اما معمولا در ساختمانهای شلوغ و بزرگ مدام آسانسور به تمام طبقات میره). برگردیم به مثال خودمون. شما در طبقه ٢- هستید، با توجه به صفحه دیجیتال بالای در آسانسور میبینید که آسانسور در طبقه ١- است. خوشحال میشین که به شما نزدیک است. در حالت درست دکمه رو به بالا را میزنین، چون مقصد شما بالاست. اما آسانسور به طبقه صفر و یک و .... میرود (به طرف بالا). ناراحت میشین اما این ارتباطی به شما و اون دکمهای که فشار دادین نداره، فقط از شانس بد شما قبل از شما کسانی در طبقات بالاتر دکمه رزرو را فشار داده بودن!!! همین. البته خدا کنه قبل از این اتفاقات کسی رو توجیه نکرده باشین که این حرکت شما درسته و نباید هر دو دکمه را با هم فشار داد یا اون یکی دکمه را فشار داد و ... چون به محض اینکه آسانسور در جهت دیگهای بره و از شما دور بشه همه به شما چشم غره میرن و شما هم حساب کار دستتون میاد. ولی به خدا این تقصیر شما نیست!!!) شما باید منتظر بمونین تا آسانسور برگرده. اگر شما دکمه درست را زده باشین، یعنی رو به بالا (چون میخواستین به طبقه ٧ برین)، آسانسور مثالمان بعد از رفتن به همه طبقات شروع به پایین آمدن میکنه، بعد از طبقه شما هم رد میشه و پایین میره. باز هم ناراحت نشین دوباره برمیگرده (دلیلی نداره که شما هم سوارش باشین و بیخودی باهاش تا مثلاً ٧- برین و دوباره برگردین تا ٧ برین!!! ) وقتی تا پایین هم رفت باز شروع به بالا آمدن میکنه و اینبار چون مسیر آسانسور با شما یکیست (رو به بالا) اینبار در ٢- میایسته تا شما سوار بشین و بالا برین.
بله البته باید خیلی صبر کنین تا نوبت شما بشه. به هر حال صبر و شکیبایی هم از صفات لازم برای زندگی شهری محسوب میشه!!! ساختمان طبقات زیادی داره و مردم بسیاری هم مدام سوار و پیاده میشن. خوب باید صبر کنین. بعضیها فکر میکنن اگه زودتر سوار آسانسور بشن وقتشون کمتر تلف میشه! درحالی که اونها هم به اندازه من که بیرون میایستم وقت صرف میکنن با این تفاوت که در این مدت مدام هم بیخودی بین طبقات بالا و پایین میرن تا نوبت به پیاده شدنشون برسه! من ترجیح میدم بیرون منتظر باشم تا توی آسانسوری تنگ و شلوغ.
اگر همه موقع رزرو آسانسور دکمه درست را فشار بدن نه آسانسور بیخودی در طبقهای میایسته و نه اونها الکی بالا و پایین میرن. وقتی شما هر دو دکمه را فشار میدین، آسانسور به طبقه شما که میرسه، بیتوجه به جهتش، میایسته و همین باعث همون اتلاف وقت و آسانسوربازی میشه که تعریف کردم.... اگه نمیخواین بیخودی با آسانسور بالا و پایین برین موقعی که آسانسور میایسته به صفحه دیجیتال بالای در توجه کنید، اونجا هم معمولاً فلشی رو به جهت حرکت آسانسور نمایش داده میشه که میتونین بفهمین که این آسانسوری که ایستاده کجا داره میره؟
بعد جالبه همین آدما که بیتوجه به مسیر آسانسور سوار میشن ، مثلاً در صفر سوار شدن و میخوان برن پارکینگ ٧- بیتوجه به اینکه آسانسور داره میره بالا. وقتی میبینن آسانسور رفت طبقه یک زیر لب غری میزنن که ای بابا من میخواستم برم پایین!! بعد دوباره دکمه ٧- رو فشار میدن! و این حرکات (غر زدن و فشار دادن دکمه ٧-) رو در هر طبقه تا رسیدن به مقصد تکرار میکنن!!! خیلی دلم میخواد به این جور آدما بگم بابا این آسانسور بیچاره هوشمند نیست که بنا به درخواست شما یکدفعه وسط راه مسیرش رو عوض کنه و آدمای دیگه در طبقات دیگه رو قال بذاره و یه راست بره ٧- تا شما زودتر به کارتون برسین!!! تازه اگه هوشمند هم بود این کار رو نمیکرد!!!
خلاصه از این قبیل حرکات معمولاً زیاد میشه دید... شما هم کمی به اطرافتون توجه کنین... فقط سعی کنین مثل من حرص نخورین 

این سایت رو هم بخونین اگه حوصله دارین البته!! مخصوصاً کامنتاش جالبه. به من یکی نشون داد که همه جای دنیا از این آدما داره: www.elevatorrules.com
| لینک |

