شادبانو

جدایی نادر از سیمین برنده‌ی جایزه‌ی گلدن گلوب 2012
نویسنده : شادبانو - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
 

مثل اینکه طلسم اسکار برای سینمای ایران داره می‌شکنه

آقای فرهادی مرسی از جایزه‌ای که برای مردم ایران به ارمغان آوری

مرسی که غرور و شادی رو به این مردم هدیه دادی


 
 
لیلا حاتمی، شاهزاده ای که در سینما می درخشد
نویسنده : شادبانو - ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
 
گوشه‌ای از موفقیت‌های «لیلا»‌ی‌ سینمای ایران

 



در برلین ساعت‌11‌ظهر است و در تهران هشت و نیم صبح. فرش قرمز آماده شده و هزار‌ان عکاس و خبرنگار کنار آن ایستاده‌اند. آنها باید بیایند و فیلم را افتتاح کنند. لیلا بین آنها است. اندام کشیده و صورت آرام‌اش او را متمایز می‌کند. مانتوی بلند سیاهش پر از گل‌های یشمی است که با شالی که سر کرده هماهنگ است. مانتو و کفش‌های پاشنه بلند اندامش را کشیده‌تر نشان می‌دهد. لیلا منتظر اعلام نام فیلم است تا پا بر فرش بگذارد. به بچه‌ها فکر می‌کند که تازه از خواب بیدار شده‌اند و حتما صبحانه‌شان را خورده‌اند و دارند بازی می‌کنند و بهانه او را نخواهند گرفت.  لیلا به مانی فکر می‌کند. به روزهایی که هر شب تنهایی را بازی می‌کرد و صدای گریه مانی را از فاصله‌های دور می‌شنید. می‌دانست پسرش گرسنه است. لیلا بین مادر بودن و بازی کردن هر دو را انتخاب کرده بود. شیرش را می‌دوشید و با راننده به هتل می‌فرستاد. مانی شیر مادر را دور از مادر می‌خورد و آرام می‌شد و لیلا از همان فاصله صدای نفس‌های آرام مانی که شیرش را خورده بود و سیر و آرام خوابیده‌بود را می‌شنید و آرام می‌شد. لیلا عاشق بچه‌ها ست. عاشق خانواده آرام و بی‌حاشیه‌ای است که از کودکی دلش می‌خواست داشته باشد. لیلا به دخترش فکر می‌کند که فقط کمی از مانی کوچکتر است.



 تقصیر من نیست، فیلمبرداری به تاخیر افتاد.

 مشکل ما هم نیست. سر همه کارها از این‌جور اتفاق‌ها می‌افتد. مگر نخستین بار است که بازی می‌کنید؟

نمی‌شود من در فیلم واقعا باردار باشم؟

 نه، این مدل فیلم من نیست.

لیلا وقتی باردار بود بی‌پولی را بازی کرد. همراه عسل که در شکمش تکان می‌خورد و به‌خاطر وجود او لباس‌های گشاد می‌پوشید تا معلوم نشود باردار است و مدل فیلم حمید نعمت‌الله به هم نخورد.

نام فیلم اعلام می‌شود «جدایی نادر از سیمین از ایران.» جمعیت فریاد می‌کشند. لیلا قدم اول را برمی‌دارد و روی فرش قرمز می‌گذارد. صدای تشویق بلند می‌شود و نخستین فلاش چشم لیلا را می‌زند. لیلا چشم‌هایش را می‌بندد و موفقیت را نفس می‌کشد. آرامش او با هیچ دوربینی به هم نمی‌خورد. لیلا از کودکی با دوربین آشنا است. لیلا به بزرگ شدن در شهرت فکر می‌کند. به پدرش، علی حاتمی بزرگ که قبل از اینکه لیلا به دنیا بیاید کارگردان مشهوری بود که «حسن کچل و بابا شمل و طوقی» را ساخته بود. لیلا به شال سبزش نگاه می‌کند و به 12 سالگی فکر می‌کند. به روزی که مادر روسری سیاه گلدارش را محکم روی سرش بست و با دوست صمیمی‌اش لیلی، دختر داوود رشیدی، یار قدیمی پدر، او را جلو دوربین تلویزیون فرستاد. مرضیه بروند انگار در چهره لیلا چیزی دیده بود که اجرای برنامه صندوق‌خانه را به او و لیلی رشیدی سپرد. چه کسی از لیلا و لیلی بهتر.

 Vous etes manifique… (شما فوق‌العاده‌اید...)

لیلا برمی‌گردد و لبخند می‌زند. او زبان فرانسه را خوب می‌شناسد. در مدرسه به این زبان درس خوانده‌است و همین زبان لیلا را بازیگر کرده. مادر گفت:

قرارمان این نبود که لیلا بازی کند.

پدر گفت: قرار نیست بازی کند اما من یک شاهزاده ترکی می‌خواهم که فرانسه بلد باشد. شاهزاده من لیلاست.

قرار بود لیلا همین یک بار بازی کند. لیلای 19 ساله در فیلم «دلشدگان» برای نخستین بار روی پرده سینما رفت تا راه سرنوشتش را آغاز کند. لیلا روی پرده سینما رفت، هرچند که پدر بعد از دیپلم او را به لوزان سوییس فرستاد تا تنها دخترش مهندس برق شود. اما لیلا مهندس نشد. دنبال چیز دیگری می‌گشت. بارها خواست رشته‌اش را عوض کند اما پدر راضی نمی‌شد. بالاخره در پایان سال دوم دلش را به دریا زد. دانشگاه پلی‌تکنیک را رها کرد و شروع به خواندن ادبیات فرانسه کرد همان زبانی که عاشقش بود.

راه به نیمه رسیده است. لیلا روی فرش قرمز قدم می‌زند و به کسانی که تشویقش می‌کنند لبخند می‌زند. فکر می‌کند که چقدر جای پدرش خالی است. پدرش، علی حاتمی بزرگ، پدری که لیلا همیشه در سایه‌اش قدم زده. پدری که مرگ زود هنگامش در 52 سالگی اسطوره بودن او را تکمیل کرد. پدر که بیمار شد، لیلا از لوزان پرکشید و آمد تا کنار او باشد. لیلا درسش و همه چیز را رها کرد و برگشت اما پدر به زندگی برنگشت و از دنیا رفت.

حالا لیلا باید اسمش را و یادش را حفظ کند. شاید به خاطر همین حفظ یاد بود که لیلا نگذاشت مادر سینما نیاگارا، سینمای یادگار پدر را مانند املاک دیگر بفروشد. لیلا سینمای پدر که اسمش شده بود جمهوری را دوباره ساخت. علی، همسرش، مثل همیشه کنار او بود و برای رونق سینما پیشنهادهای خوبی داشت. پیشنهادهایی برای اینکه سینما جمهوری چیزی بیشتر از یک سینمای معمولی شود.

 می‌توانیم یک کافه در طبقه بالای سینما راه بیندازیم.

کافه؟

 خب، نه فقط برای چای خوردن. جایی مثل باشگاه که در آن فیلم خوب نمایش می‌دهیم و جلسات نقد و بررسی می‌گذاریم.
 
خوبه، می‌توانیم برای جلسات مهمان هم دعوت کنیم. سینما باز مثل قبل شلوغ می‌شود. اسمش را چی بگذاریم؟

 اسمش؟ کافه آنتراکت...

کافه آنتراکت همانی شد که لیلا و علی می‌خواستند. لیلا سینما را پر از عکس‌های بازیگرهای قدیمی کرد و جلسات کافه هر روز طرفداران بیشتری پیدا می‌کرد. همه جای سینما لیلا را به یاد پدر می‌انداخت. همه چیز و از همه مهم‌تر آن صندلی چوبی که علی حاتمی روی آن می‌نشست و لیلا به سینما آورده بود اما یک اتفاق بد، باعث تعطیلی همیشگی کافه شد. لیلا و علی در سینما نبودند که خبر به آنها رسید. سینما آتش گرفته بود و تمام آن سوخته بود. لیلا از شنیدن خبر تعجب نکرد. انگار سوختن سرنوشت سینماست. درست مثل سینما شهر فرنگ، سینما جمهوری هم در آتش سوخته بود. آخرش هم کسی نفهمید سینما را که سوزانده و چرا سوزانده اما روزنامه‌های آن سال عمدی بودن حریق را قطعی اعلام کردند.

چیزی به انتهای مراسم باقی نمانده. لیلا با عوامل فیلم عکس دسته‌جمعی می‌گیرد. لیلا دستش را دور گردن ساره بیات می‌اندازد و برای عکاس‌ها می‌خندد. چقدر دلش می‌خواهد علی هم الان کنارش بود. علی مصفا، همراه همیشگی لیلا و همبازی قدیمی او. کسی که لیلا زندگی آرام و بی‌حاشیه‌اش را مدیون اوست. لیلا و علی همه چیزشان، حتی عاشق شدنشان هم با سینما گره خورده.

پدر تازه فوت شده بود. داریوش مهرجویی به لیلا پیشنهاد ویژه‌ای داد. مهرجویی می‌خواست لیلا برای نخستین بار، نقش اول فیلمی هم‌نام خودش را بازی کند. مادر این بار جلویش را نگرفت و لیلا پیشنهاد را قبول کرد. لیلا 24 ساله بود و روبه‌رویش پسری 30 ساله بازی می‌کرد که صورتش درست مثل لیلا آرام بود. علی شبیه لیلا بود. خانواده مصفا چیزی از خانواده حاتمی کم نداشت و علی درست مثل لیلا در دانشگاه مهندسی خوانده بود. نه علی فهمید نه لیلا، که داریوش مهرجویی چقدر باهم ماندن آنها را پیش‌بینی می‌کرد اما داستان همان چیزی شد که باید می‌شد. نگاه علی چیزی داشت که لیلا دوست داشت. لیلای فیلم عاشق شوهرش بود و لیلا عاشق علی می‌شد. لیلای فیلم از شوهرش می‌برید و لیلا بیشتر عاشق علی می‌شد. عاشقانه لیلا پر از حس‌های عاشقانه واقعی علی و لیلاست.

فیلمبرداری که تمام شد، هیچ شکی بین لیلا و علی برای با هم ماندن باقی نماند. علی حاتمی فوت شده بود و علی مصفا، لیلا را از داوود رشیدی که از سال‌ها پیش مثل یک عموی واقعی به لیلا نزدیک بود، خواستگاری کرد. از آن به بعد پیشنهادها شروع شد.

باز یک فیلمنامه تازه برای اینکه با هم بازی کنیم.
 
بازی کنیم؟
 
فکر می‌کنی بهتر از لیلا می‌شود؟

 فکر نمی‌کنم.

 پس بازی نکنیم.

زوج علی و لیلا در« لیلا»‌ی‌مهرجویی آنقدر خوب درآمده بود که فکر تکرار آن به سر خیلی‌ها رسید اما علی و لیلا نمی‌خواستند تکرار شوند. فقط یک بار دیگر در میکس هم‌بازی شدند و غیر از آن تمام پیشنهادها را رد کردند، یا هیچکدام بازی نمی‌کردند یا لیلا بازی می‌کرد و علی نه. علی به فیلمسازی فکر می‌کرد. فیلم کوتاه و مستند می‌ساخت. هنوز تصمیم به بچه‌دار شدن نگرفته بودند که علی اولین فیلم بلندش را ساخت. سیمای زنی در دوردست  که لیلا برایش بازی کرد. علی بعدها بازهم فیلم ساخت اما لیلا بازیگری را رها نکرد. آن 2 هر سال یک یا 2 فیلم را با سختگیری انتخاب می‌کردند و لیلا بازی می‌کرد. لیلا غیر از بازی کارهای دیگری هم می‌کرد، مثلا فیلمنامه ترجمه می‌کرد  اما در کنار همه این‌ها لیلا دلش مادر شدن می‌خواست. دلش بچه‌هایی می‌خواست که دور وبر او و علی بچرخند و بازی کنند. لیلا شروع به خواندن کرد. همه چیز را درباره مادر شدن و بازی کردن در کنار آن خواند و فهمید و بدون اینکه کارش را کنار بگذارد بچه‌دار شد؛ مراسم تمام شده است. چند ساعت دیگر فیلم نمایش داده می‌شود. لیلا می‌داند فیلم خوب از آب درآمده و امیدوار است و او که می‌داند علی هم امیدوار است و منتظر شنیدن خبرهای خوب از اوست. می‌داند که با افتخار برمی‌گردد و خرس نقره‌ای را کنار جایزه‌های دیگرش مثل دیپلم افتخاری که به خاطر لیلا برده و سیمرغی که به خاطر بی‌پولی و تندیس خانه سینما و جایزه‌های دیگری  که برده می‌گذارد و به لیلا ثابت می‌کند زندگی او جز بازیگری هیچ سرنوشت دیگری نمی‌توانست داشته باشد. لیلا به هتل برمی‌گردد وباید برای نمایش فیلم آماده شود.
برگرفته از سایت: http://www.bartarinha.ir

 
 
موفقیت
نویسنده : شادبانو - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

مسیر موفقیت

در واقعیت از دید مردم 

 


 
 
خیابان‌های آرام
نویسنده : شادبانو - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠
 


نامه ی کمال تبریزی را بخوانید و به اشتراک بگذارید تا بلکه تبلیغات دهان به دهان به دیده شدن این اثر ارزشمند کمک کند.


سلام،
بالاخره فیلم «خیابان (های) آرام» پروانه نمایش گرفت و قراره بعد از «سعادت آباد» در گروه سینما آزادی اکران بشه. ولی ظاهرا قراره این فیلم هم مثل فیلم های دیگه به خاطر موضوعش مورد بی مهری رایج قرار بگیره! برای مثال، زمان صدور پروانه نمایش را طوری عقب انداختند که نوبت اکران درست مصادف بشه با ماه های محرم و صفر! و فقط هم به این امر بسنده نکردند و به تهیه کننده و پخش کننده اعلام کردند که اختصاصا برای این فیلم حق هیچگونه تبلیغی، نه در سطح شهر و نه در تلویزیون ندارید!!! و این تصمیم برای اولین بار در طول تاریخ سینمای ایران از طرف مسئولین کشور برای شرایط نمایش یک فیلم سینمایی گرفته شد! در واقع با زبان بی زبانی این نکته را اعلام کرده‌اند که ارشاد دوست ندارد مردم این فیلم را ببینند! و تا جایی که امکان دارد کاری کنند که فیلم «خیابان (های) آرام» کمترین بیننده را داشته باشد! و این از سیاست‌ها و روش‌های نوین حمایت از سینمای ایران است! ما حق هیچگونه تبلیغی برای نمایش این فیلم نداریم! مردم آهسته بیایند و فیلم را در کمترین تعداد ممکن ببینند و آهسته بروند! خدایا در این دوران پر افتخار به داد مظلومیت سینمای ایران برس!از آق ای رضوی، تهیه کننده محترم نیز گله دارم! تقریبا هیچ عکس‌العمل مناسبی در برابر بلایایی که بر سر فیلم نازل می شود ندارد! هیچ اعتراضی را در برابر این موضوع منعکس نکرده است! و حتی از من خواست که اصلاحات بیشتری را نسبت به آنچه که ارشاد اعلام کرده بود انجام دهم تا خدای نکرده پلیس نیروی انتظامی هم از ما رنجیده خاطر نشود! فعلا در ساخت فیلم باید مراقب رنجش خاطر همه بود! رنجش خاطر فیلمساز اهمیتی ندارد!

کمال تبریزی


 
 
رنگ‌های ستاره‌ها بر فراز تلسکوپ مجیک
نویسنده : شادبانو - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠
 

این تصویری از رد ستاره‌های رنگارنگ آسمان شب بر فراز تلسکوپ مجیک در لاپالماست

عکس از بابک امین‌تفرشی و امروز بر سایت عکس نجومی روز ناسا قرار گرفته است

مجیک تلسکوپی با آینه‌ی 17 متری برای آشکارسازی پرتوهای گاماست

این عکس را اینجا ببینید:‌ 

درباره‌ی تلسکوپ مجیک اینجا بخوانید:‌

 http://wwwmagic.mppmu.mpg.de/index.en.html

 

 

 

 

 

 


 
 
باغ شازده کرمان در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شد
نویسنده : شادبانو - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
 

می‌دونم خبر قدیمی شده... ولی توی این قحطی خبرای خوب گفتم شاید از شنیدن دوباره‌ش خوشحال بشین... شاید هم بعضی‌ها نمی‌دونستن و الان تازه متوجه می‌شن

درباره‌ی این باغ از ویکی‌پدیا بخوانید:

باغ شازده یا باغ ماهان یکی از زیباترین باغ‌های تاریخی ایران محسوب می‌شود. این باغ در حدود ۴ کیلومتری شهر ماهان و در دامنه کوه‌های تیگران واقع شده و مربوط به اواخر دوره قاجار است. مختصات جغرافیایی این باغ ۳۰ درجه و ۴ دقیقه عرض شمالی و ۵۷ درجه و ۱۷ دقیقه طول شرقی است. ارتفاع این منطقه از سطح دریای آزاد ۱۸۵۰ متر است.

این باغ در فاصله ۳۵ کیلومتری جنوب شرقی شهر کرمان و در مسیر جاده کرمان ـ بم در نزدیکی ارتفاعات جوپار بنا شده است. واقع شدن منطقه در مسیر عبوری کرمان به بم و در مسیر جاده کهن ابریشم از عواملی است که این محل را برای احداث یک باغ اشرافی مناسب می‌ ساخته است. باغ شاهزاده به گونه‌ای استقرار یافته که حداکثر استفاده از مناظر بدیع داخلی را به صورت زیر امکان پذیر می‌سازد: در بدو ورود، به ویژه در طبقه فوقانی سردر خانه به غیر از دیدها و مناظر بیرونی باغ، منظره چهارباغ و در جهت عکس آن منظره کوه را امکان پذیر می‌سازد. این مناظر عمده یعنی رؤیت حرکت آب، حوض ها و آبشارها هرکدام به نوبه خود تأکیدی بر محورهای عمود بر محور اصلی دارند و توأم با نظام گیاهی مناظر بدیع داخلی را ارائه می‌دهند.

این باغ به دستور عبدالحمید میرزا ناصرالدوله حاکم کرمان طی یازده سال حکمرانی وی (۱۲۹۸ ه . ق تا ۱۳۰۹ ه. ق) ساخته شد و با مرگ وی نیز بنای آن نیمه تمام رها شد. گفته می‌شود وقتی خبر مرگ ناگهانی حاکم را به ماهان می‌برند، بنّایی که مشغول تکمیل سردر ساختمان بود تغار گچی را که در دست داشته محکم به دیوار کوبیده و کار را رها کرده و فرار نموده است. به همین علت جاهای خالی کاشی‌ها را بر سردر ورودی می‌توان دید. تاریخ بنای باغ ۱۲۷۶ خورشیدی است.

این باغ از نمونه باغ تخت‌های ایرانی است و در زمینی مستطیلی شکل به مساحت پنج و نیم هکتار بنا شده و دارای سردر ورودی بسیار زیبایی است. بناهای باغ عبارتند از کوشک اصلی یعنی سکونتگاه دائمی و یا فصل مالک که در انتهای فوقانی باغ قرار دارد. سردر خانه در مدخل باغ به صورت بنایی خطی جبهه ورودی باغ را اشغال کرده و در دو طبقه بنا گردیده است. طبقه فوقانی دارای اطاق‌هایی است که برای زندگی و پذیرایی پیش بینی شده‌اند. سایر بناهای خدماتی باغ از حصار اصلی استفاده نموده و به صورت دیواری مرکب بناهای مختلف خدماتی را در نقاط مناسب در خود جا داده است. این باغ علاوه بر سردر، شامل عمارت شاه‌نشین و حمام نیز می‌باشد. در حال حاظر قسمت شاه‌نشین، به یک رستوران تبدیل شده و توسط بخش خصوصی اداره می‌شود.

در این باغ درختان میوه متنوعی به چشم می‌خورند و در جلوی عمارت هم حوض‌ها و فواره‌ها آب‌نمای زیبایی را تشکیل داده‌اند. منبع آب باغ رودخانه کوچک تیگران است. مسعودی بنای این باغ را از جنبه‌های مختلف معماری و نقش آب در آن بررسی کرده است.

هر سال گردشگران از این باغ زیبای ایرانی بازدید می‌کنند و از زیبایی و طراوت آن لذت می‌برند. باغ شاهزاده در سی تیر ۱۳۹۰ به ثبت جهانی یونسکو رسیده است.

این هم یک نمای هوایی از این باغ وسط کویر... فوق‌العاده‌ست


 
 
شبی در موزه‌ها
نویسنده : شادبانو - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
 

بالاخره برگشتم به وبلاگم...

 

اول اکتبر در کشور اتریش «شب موزه‌ها» نام دارد. همه می‌توانند با یک بار پرداخت برای بلیت از ساعت 6 عصر تا یک نصف‌شب از موزه‌های این کشور بازدید کنند. 660 موزه در این طرح شرکت دارند و سال گذشته 430 هزار نفر، و دیشب هم 411هزار نفر در این طرح شرکت کردند که دو نفرش هم ما بودیم!!

برنامه خیلی جالبی بود. تا حالا این ساعت از شبانه‌روز در موزه نبودم. البته نمی‌شد یاد فیلم «شبی در موزه» افتاد! چون خب خیلی شلوغ بود. واقعاً استقبال مردم به نظرم خیلی جالب بود و جالب‌تر رفت‌وآمد مشتاقانه و پرتعداد مردم در خیابان‌ها برای رسیدن به موزه‌های مختلف بود. تا ساعت یک هنوز موزه‌ها پر از بازدیدکننده بود و شور و حالی که در خیابان‌ها جاری بود قابل توصیف نیست. حس خیلی خوبی داشتم. حس آزادی و دوستی... دیدن این همه آدم از ملیت‌های مختلف که فقط آمده بودند شبی را در موزه‌های وین سپری کنند. کسی به کسی کاری نداشت... کارکنان موزه‌ها تا نصف‌شب با روی خوش پذیرای همه بودند... مردم مشتاقانه از پله‌های موزه‌ها بالا و پایین می‌رفتند و گالری‌های مورد علاقه‌شان را پیدا می‌کردند و بی‌هیچ خیالی مشغول تماشا می‌شدند... رستوران‌ها و کافه‌ها مملو از جمعیت بود... و بودن در میان این جمعیت شاد و آزاد برای من خیلی لذت‌بخش بود...

واقعاً برای من لذت تماشای مردم از لذت گشت‌وگذار در موزه‌ها بیشتر بود... موزه‌ها را همیشه در سفرهای‌مان سیر می‌کنیم... تا جایی که وقت و پول اجازه بدهند اما دیشب فضای دیگری بود... از هر قشر و سنی می‌دیدی... خانواده‌ای که دست کودکان خردسال‌شان را گرفته بودند و به موزه آورده بودند... زن و مرد کهنسالی که دست‌دردست هم با لباس‌های شیک در راهروها و پله‌ها شادمانه، شاید به یاد ایام جوانی، قدم می‌زدند... دخترکان و پسرکان نوجوان که شاید اصلاً هدف‌شان موزه نبود و با بازیگوشی و سرخوشی کودکانه از ته دل می‌خندیدند و اینجا و آنجا عکس یادگاری می‌گرفتند... و البته خیلی بودند کسانی که جدی و دقیق به بررسی تابلوها و اشیای زیبا و اطلاعات ارزشمند مشغول بودند... خلاصه موزه‌ها باز بودند به روی همه... برخی از موزه‌ها برنامه‌های متنوع داشتند، کارهای استثنایی می‌شد آنجا انجام داد که شاید در حالت معمول اجازه نداشته باشید... مثلاً در موزه‌ی پول بازدیدکننده‌ها می‌توانستند یک شمش 2 کیلویی طلای خالص را در دست بگیرند و حسی را تجربه کنند که شاید هرگز دیگر برایشان پیش نیاید... در رصدخانه و آسمان‌نمای وین برنامه‌های نجومی برپا بود... می‌توانستید به موزه‌ی نابینایان بروید و ببینید یک نابینا چه تجربه‌ای از زندگی دارد... یا در موزه‌ی کفش، خودتان در مراحل ساخت کفش مشارکت کنید... می‌توانستید در انواع موزه‌های هنری آثار هنری مختلف از دوره‌های گوناگون تاریخ هنر را تماشا کنید و لذت ببرید... یا در موزه‌ی فیلم با تاریخ عکاسی و سینما آشنا شوید... یا از کلکسیون جواهرات سلطنتی در کاخ هوفبورگ دیدن کنید یا به دیدار مهم‌ترین کلکسیون خصوصی نقاشی جهان در کاخ پرنس لیختن‌اشتاین بروید... فهرست طولانی است و فکر می‌کنم همین‌قدر کافی باشد برای درک تنوعی که فقط در موزه‌های شهری مثل وین وجود دارد... از موزه‌های معمول گرافیک و مجسمه و نقاشی گرفته تا موزه‌ی ارتباطات و پست، موزه‌ی وسایل حمل‌ونقل شهری، و موزه‌ی خصوصی موتورسیکلت...

مردم در چنین شهری امکانات فراوانی برای گذراندن اوقات فراغت دارند... جدا از موزه‌ها، انواع کنسرت‌های موسیقی از کلاسیک گرفته تا پاپ و جاز و راک... هر روز و هر شب در سالنی برگزار می‌شود... خلاصه این مردم هر لحظه اراده کنند برنامه‌ای در گوشه‌ای از شهرشان در حال اجراست که می‌توانند در آن شرکت کنند... توریست‌ها هم که نمی‌دانند از کجا شروع کنند و کجا گشت‌وگذارشان را به پایان ببرند! از بس که دیدنی دارد این شهر و زیباست...

فقط برای یک مقایسه ساده بگم که جمعیت شهر وین 2.5 میلیون نفر و اندازه‌ش یک‌سوم تهران است...

راستی این را یادم رفت بگم از ابتکار شهردار وین... مترو این شهر در روزهای تعطیل 24 ساعته کار می‌کند و اولین شهر دنیاست که متروش چنین برنامه‌ای دارد... خب توریست‌ها و همه‌ی مردم با خیال راحت تا 1 و 2 نصف‌شب مشغول بازدید از موزه‌ها بودند و بعد هم سوار مترو شدند و به محل اقامت‌شان برگشتند... مترو را هم تا حالا این وقت شب این‌قدر شلوغ ندیده بودم... پر از مردمی که سرخوشانه از تجربه‌ی گذراندن «شبی در موزه‌ها» با هم حرف می‌زدند...

منبع عکس‌ها سایت ویکی‌پدیاست.

هنوز فرصت نکردم عکس‌های خودم را پردازش کنم.


 


 
 
ستارگان سومالی؛ فردا دیر است
نویسنده : شادبانو - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
 

پروژه جهانی صلح ستارگان با کمک گروه‌های نجومی و حمایت برنامه جهانی غذا، شبی رصدی را در رصدخانه زعفرانیه تهران و چند شهر دیگر برای عموم مردم برگزار خواهد کرد. عواید این برنامه قرار است به قحطی‌زدگان سومالی تعلق بگیرد.

صلح ستارگان (StarPeace)، همچنین از همه همکاران خود در سراسر جهان خواسته است که همزمان با برگزاری شب رصدی در تهران، با کمک دفتر برنامه جهانی غذا (WFP) در منطقه خود به یاری این مردم قحطی‌زده بشتابند. سومالی در روزهای اخیر شاهد یکی از فاجعه‌بارترین حادثه‌های انسانی است که طی آن، بیش از 10 میلیون نفر در معرض قحطی شدید قرار گرفته‌اند. ساکنین سومالی برای رسیدن به اردوگاه پناهندگان به ناچار قدم در راهی موسوم به جاده مرگ می‌گذارند؛ امید در گذر از این راه طولانی، رسیدن به جایی است که قطعه نانی یافت شود، اما بسیاری در آرزوی همین نان، جان می‌سپارند. پناهجویان سومالی نیز که به سلامت به اردوگاه می‌رسند، در انتظار کمک‌های بشردوستانه‌ای هستند که حداقل‌های زندگی را تامین کنند: قطعه‌نانی برای رفع گرسنگی و جرعه‌ای آب.

به همین منظور صلح ستارگان شب رصدی را برای عموم مردم ترتیب داده است. قرار است عواید برگزاری این برنامه به کمک برنامه جهانی غذا به دست پناهجویان سومالی برسد؛ برنامه‌ای که به میزبانی ماه و زحل برای میهمانی ستاره‌های سومالی برگزار خواهد شد. گرچه این قدم صلح ستارگان کوچک است ولی امید می‌رود باقی نهادهای اجتماعی نیز در راه نجات این مردم نیازمند، گام های بزرگتری بردارند.

صلح ستارگان، نام پروژه ویژه سال جهانی نجوم (2009) است که از آن پس به عنوان میراث زنده سال جهانی نجوم از سوی یونسکو و اتحادیه بین‌المللی نجوم شناخته شد؛ صلح ستارگان با برگزاری شب‌های رصدی عمومی و همزمان در نقاط مختلف جهان به ترویج صلح از دریچه نجوم می‌پردازد. برنامه جهانی غذا، شاخه کمک غذایی سازمان ملل متحد، بزرگترین نهاد بشر دوستانه جهان است که با گرسنگی در جهان مبارزه می‌کند؛ برنامه جهانی غذا برای نجات قربانیان جنگ، درگیری‌های داخلی یا بلایای طبیعی، به هر کجا که لازم باشد، غذا می‌رساند.

به همین منظور در ایران انجمن‌ها و گروه‌های نجومی مختلفی تا به حال برای برگزاری برنامه، پس از غروب آفتاب جمعه، 21 مرداد، اعلام آمادگی کرده‌اند و از عموم مردم دعوت می‌شود که در این برنامه حضور به عمل برسانند:

  • تهران (شورای مرکزی صلح ستارگان): میدان تجریش، خیابان ولی‌عصر (عج)، خیابان سرلشکر فلاحی، پارک زعفرانیه، رصدخانه آموزشی زغفرانیه تهران
  • بوشهر(گروه نجوم پژوهشسرای خوشبخت بوشهر): خیابان ساحلی، روبه‌روی درب ساحلی پایگاه هوایی، پارک مرجان
  • شیراز (رصدخانه قطب‌الدین شیرازی و موسسه نجوم مهروماه): میدان معلم، پارک معلم
  • زاهدان (جمعیت منجمان مهبانگ زاهدان)
  • سعادت شهر (انجمن نجوم پاسارگاد): فلکه تأمین اجتماعی

 

www.starpeace.org


 
 
 
نویسنده : شادبانو - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠
 

بالاخره کتابی که در دست ترجمه داشتم تموم شد...

ترجمه‌ی این کتاب را در اتریش شروع کردم... در برزیل ادامه دادم... بعد ایران... حالا در آلمان تموم شد... 

دور دنیا رو باید می‌چرخیدیم تا تموم بشه خنده


 
 
ماه‌گرفتگی 25 خرداد
نویسنده : شادبانو - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠
 

عکسی از ماه گرفته در میان راه شیری تابستانی به همراه چندین جرم اعماق آسمان در سایت عکس نجومی روز ناسا:

عکس از بابک امین‌تفرشی

نسخه‌ی بزرگ‌تر این عکس را در این نشانی و در تاریخ 17 جون 2011 ببینید:

http://apod.nasa.gov/apod/


 
 
← صفحه بعد