شادبانو

 
نویسنده : شادبانو - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٩
 

نمی‌دونم چرا هر کار می‌کنم عکس‌های پست پایین کوچیک نمی‌شن!!!! صفحه مدیریت وبلاگ پرشین‌بلاگ عوض شده و کار کردن باهاش سخت شده اصلا درست کار نمی‌کنه!!!


 
comment نظرات ()
 
استشهادی برای خدا
نویسنده : شادبانو - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٩
 



خیلی دیر شده می‌دونم. اما شرمنده باز گرفتاریام زیاد شد!!!
این آخرین فیلمی بود که امسال در جشنواره دیدم... در سینما آزادی که هنوز درست راه نیفتاده اما راه که بیفته سینمای زیبایی می‌شه. 
 

جمشید هاشم پور در نمایی از استشهادی برای خدا



این فیلم ششمین ساخته علیرضا امینی بعد از فیلم‌های «نامه‌های باد»، «دانه‌های ریز برف»، «کنار رودخانه»، «زمین می‌ایستد»، «فقط چشمهاتو ببند»، است که فیلماش تا حالا یا اکران عمومی نداشنن یا خیلی محدود اکران شدن...

علیرضا امینی سر صحنه استشهادی برای خدا


داستان از این قرار است که رضا فتحی راهبان قدیمی قطار پس از ۲۰ سال به روستای زادگاهش برمی‌گرده... او بیست سال پیش با بدگمانی به همسرش او رو بسیار آزار می‌ده و بعد از آتش زدن مزارع مردم روستا رو ترک می‌کنه... زنش هم به انتظار او به کوه می‌زنه و دیگه هیچ‌کس ازش خبر نداره... حالا فتحی (با بازی زیبای جمشید هاشم‌پور) برگشته تا از اهالی روستا حلالیت بگیره... او استشهادی با ۴۰ امضا می‌خواد تا آسوده بمیره... اما مردم روستا بهش می‌گن تا از زنش حلالیت نگیره کسی استشهاد رو امضا نمی‌کنه... و فتحی به همراه روحانی روستا (با بازی بسیار دلنشین محسن تنابنده که سیمرغ بلورین رو هم براش به ارمغان آورد)، یکی از اهالی جوان روستا (با بازی احمد مهران‌فر)، و دکتر جوان روستا (با بازی سروناز مستوفی) راهی کوههای برفی می‌شن تا همسرش رو پیدا کنن و ازش حلالیت بگیرن... باقی فیلم همه شرح سختی‌هایی است که فتحی در کوران و برف تا رسیدن به کلبه همسرش می‌کشه.. در طی این سفر هر کدوم از همسفرا به نحوی از او جدا می‌شن و سرانجام او به‌تنهایی به در خانه زنش می‌رسه... او که جرئت در زدن نداره چند بار دور کلبه می‌چرخه... دیوار کلبه رو می‌بوسه... و روی سکوی کنار در می‌شینه... برف سختی شروع به باریدن کرده... صحنه بعدی آسمان آبی و پرواز پرنده‌ای شکاری رو می‌بینیم و بعد پرتو آفتاب و آب شدن قندیل‌های بام کلبه... فتحی با آسودگی مرده و سرانجام در کلبه باز می‌شه... هرگز صورت نرگس (همسر فتحی) رو نمی‌بینیم و ای کاش فیلم در همین سکانس تموم می‌شد چون به نظرم نیازی نبود جسد کفن‌پیچ فتحی رو ببینیم و دست زنی رو که روی کفن انگشت می‌زنه... اما به هر حال فیلم ساده‌ و زیبایی بود، فیلمی که همه رنج قهرمان داستان رو نه با حرف و دیالوگ (چون فتحی بسیار کم حرف می‌زد) بلکه با تصاویر و حالات چهره او نشون می‌داد. از دیدن این فیلم هم لذت بردم و امیدوارم بتونم فیلمای دیگه امینی رو هم پیدا کنم و ببینم...


 
comment نظرات ()
 
این هم از جشنواره 26
نویسنده : شادبانو - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۳
 



خوب می‌دونم که خیلی تاخیر دارم! جوایز رو هم تقسیم کردن و رفت و من هنوز درباره فیلم آخری که دیدم هم ننوشتم... حالا این فهرست برندگان که قابل توجه برخی منتقدان نکته جالبش برنده شدن «آتش سبز» در ۳ رشته از ۴ رشته نامزد شده بود... و البته نکته عجیب به نظر من این بود که در بخش نگاه اول فیلم «در میان ابرها» برنده شد که از هیچ‌کس تعریفی راجع بهش نشنیدم و انگار که داوران عزیز اصلاْ فیلم «تنها دو بار زندگی می‌کنیم» را ندیدند!!! عیب نداره اما... معمولاْ فیلمای خوب در زمان خودشون شناخته نمی‌شن. درست مثل اتفاقی که پارسال برای «باز هم سیب داری؟» افتاد...


حالا برنده‌ها:


سیمرغ بلورین ویژه تماشاگران به فیلم «همیشه پای یک زن در میان است» به کارگردانی «کمال تبریزی» و تهیه‌کنندگی «محسن علی اکبری» اهدا شد.


سیمرغ بلورین بهترین فیلم به فیلم «به همین سادگی» به تهیه‌کنندگی سیدرضا میرکریمی رسید.


سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی به «مجید مجیدی» برای کارگردانی فیلم «آواز گنجشک‌ها» و دیپلم افتخار این بخش به «خسرو معصومی» کارگردان فیلم «باد در علفزار می‌پیچد» اختصاص یافت.


سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه به «سیدرضا میرکریمی» و «شادمهر راستین» برای فیلمنامه «به همین سادگی» اهدا شد.

سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن به «هنگامه قاضیانی» بازیگر فیلم «به همین سادگی» و سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد به «امین حیایی» بازیگر فیلم «شب» اهدا شد. در بخش بهترین بازیگر نقش اول مرد همچنین یک دیپلم افتخار به «شهاب حسینی» بازیگر فیلم «محیا» اهدا شد.

سیمرغ ویژه هیات داوران برای یک عمر دستاورد فنی و هنری به «علیرضا زرین‌دست» اهدا شد.

سیمرغ بلورین بهترین فیلمبرداری به «حسین جعفریان» برای فیلم «دیوار» اهدا شد.

سیمرغ بلورین بهترین تدوین به «حسن حسندوست» برای فیلم «آواز گنجشک‌ها» رسید.

سیمرغ بلورین بهترین موسیقی متن به «حسین علیزاده» برای فیلم «آواز گنجشک‌ها» اهدا شد.

سیمرغ بلورین بهترین صدای فیلم به «ایرج شهزادی» برای فیلم «آتش سبز» رسید.

سیمرغ بلورین بهترین طراحی صحنه و لباس به «ژیلا مهرجویی» و «شعله نواب تهرانی» برای فیلم «آتش سبز» اهدا شد.

سیمرغ بلورین بهترین جلوه های ویژه به «حسین طلابیگی» برای فیلم «پرچم‌های قلعه کاوه» اهدا شد.

سیمرغ بلورین بهترین چهره پردازی به «سعید ملکان» برای فیلم «آواز گنجشک‌ها» رسید.

سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل زن به «مهتاب نصیرپور» برای بازی در فیلم «فرزند خاک» و سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد به «محسن تنابنده» برای بازی در فیلم «استشهادی برای خدا» رسید.

لوح سپاس و پلاک طلایی سیمرغ از نگاه ملی به کارگردان و تهیه کننده فیلم «آتش سبز» اهدا شد.

فیلم «در میان ابرها» به کارگردانی «سید روح الله حجازی» عنوان بهترین فیلم اول جشنواره را به خود اختصاص داد و سیمرغ بلورین این بخش را دریافت کرد.

* نکته اول اینکه مراسم اختتامیه جشنواره امشب ساعت ۳۰/۲۳ از شبکه ۲ پخش می‌شود.
* نکته دوم که به جشنواره امسال بی‌ربطه! اینکه از فردا فیلم مستند زیبای «فرش ایرانی» در سینماها اکران می‌شود. دیدنش رو به علاقه‌مندان به فرش و هنر ایرانی توصیه می‌کنم.


 
comment نظرات ()
 
اختتاميه جشنواره
نویسنده : شادبانو - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٢
 

خوب امسال مثل پارسال فیلم‌های زیادی ندیدم... اما خوشحالم که دست‌کم فیلم‌های خوبی رو دیدم... امشب هم می‌خوایم برای حسن ختام به دیدن فیلم «استشهادی برای خدا» ششمین ساخته علیرضا امینی بریم. کارگردانی که پنج فیلم دیگرش یا اصلاْ اکران نشدن یا خیلی محدود اکران شدن؛ البته همه اونها فیلمای خوبی بودن...

درضمن امشب شبکه ۲ بعد از گفتگوی خبری ویژه مراسم اختتامیه جشنواره رو به‌صورت ضبط‌ و سانسور شده  نمایش می‌ده... تا بعد و اعلام برندگان...


 
comment نظرات ()
 
و اما...
نویسنده : شادبانو - ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۱
 

 

«تنها دو بار زندگی می‌کنیم»

آخر شعر سفر آخر عمر منه*

این اولین ساخته بهنام بهزادی و به نظرم یکی از بهترین فیلم‌هایی بود که در چند سال اخیر دیدم. بسیار من رو به یاد «نفس عمیق» پرویز شهبازی می‌انداخت با اون ساختار عجیبش و حس و حال خاصش. از این ایده کارگردان که بازیگر مرد فیلمش رو از توی خیابون پیدا کرده و ایشون (علیرضا آقاخانی) اصلاْ بازیگر نیست خیلی خوشحال شدم، چون معلومه که از نظر کارگردان بسیار به نقش سیامک قصه شبیه بوده و اولین فاکتور در این که کی نقشی رو بازی کنه به نظرم همینه که چقدر شبیهش باشه و بهش بیاد. (مثلاْ به گواهی کسانی که «کنعان» رو دیدن نقش زن ماجرا اصلاْ به ترانه علیدوستی نمیاد؛ باوجود همه احترامی که برای ترانه و آقای حقیقی و انتخابشون قائلم...) به هر حال دیدن «تنها دو بار زندگی می‌کنیم» با موسیقی بسیار خاص و دلنشین استاد حسین علیزاده و فیلمبرداری درخشان بایرام فضلی در این سال‌های سینمای بی‌پدیده غنیمتی بود. حیف که این فیلم جایی در بخش اصلی مسابقه نداشت تا بازی خوب علیرضا آقاخانی و نگار جواهریان، فیلمبرداری زیبا و موسیقی دلنواز فیلم دیده و شنیده شوند! به قول یکی از منتقدان، هیئت انتخاب با انتخاب کردن این فیلم می‌تونست اعتبار و احترامی به جشنواره بده که نداد!!!

علیرضا آقاخانی، بازیگر نقش سیامک

سیامک انتصاری‌پور دانشجوی اخراجی دانشکده پزشکی حالا سال‌هاست که راننده مینی‌بوس شده. او در آستانه ۴۰ سالگی به‌سبب ناراحتی در ستون فقراتش نزد دکتر می‌ره و دکتر بهش ۳ هفته استراحت مطلق می‌ده و مخصوصاْ از اون می‌خواد که مطلقاْ رانندگی نکنه... او سوار مینی‌بوسش می‌شه و باز هم رانندگی می‌کنه... دعوایی در مینی‌بوس درمی‌گیره و او که تاب تحمل شرایط رو از دست داده از مینی‌بوس پیاده می‌شه و کنار خیابون می‌میره... تیتراژ فیلم میاد و «تنها دو بار زندگی می‌کنیم»...

در صحنه بعدی آسمان را می‌بینیم از دید او در قبر و بعد او از قبر بیرون میاد و این بار تصمیم می‌گیره روز تولدش خودکشی کنه تا به قول خودش سر راست باشه و در فرصت باقی‌مونده سعی می‌کنه کارهایی رو انجام بده که در حسرتشون بوده: از جمله انتقام از افرادی که روزی او رو از دانشگاه اخراج کردن، ابراز عشق به عشقی قدیمی پس از ۱۸ سال، و ... او در این میان با دختری بی‌نام و نشان آشنا می‌شه که با شور و حرارتش زندگی‌ش رو کم‌کم تغییر می‌ده... دختر (با بازی دلنشین نگار جواهریان) ابتدا اسمی نداره و خودش رو اهل جزیره‌ای دورافتاده وسط اقیانوس معرفی می‌کنه و می‌گه که در اون جزیره که پدرش شاه اونجاست او شاهزاده‌ست و کسانی او رو سال‌ها پیش دزدیدن و به اینجا آوردن و او حالا داره سعی می‌کنه که به جزیره‌ش برگرده... چقدر ادعای باورنکردنی او  به دل می‌نشینه و دوست داری باورش کنی و چقدر خلق و خوی او شبیه شازده کوچولوست... بعدتر می‌فهمیم که اسمش شهرزاده و به نظرم این تنها اسمیه که بهش میاد... اواخر فیلم او دو گوی شیشه‌ای رو درون جعبه‌ای چوبی-شیشه‌ای به سیامک می‌ده و می‌گه که این‌ها نشان شاهزاده بودن در جزیره اونهاست و می‌خواد که او براش نگهشون داره... سیامک اما مرگ رو انتخاب کرده و بارها و بارها در برابر زندگی‌بخشی شهرزاد مقاومت می‌کنه: جزیره شهرزاد رو همش داستانی برای بچه‌ها خطاب می‌کنه، ابتدا از پذیرفتن گوی‌ها امتناع می‌کنه و اونها رو تیله می‌نامه، جایی تلفن شهرزاد رو از حافظه موبایلش پاک می‌کنه، او رو برای درخواستش برای فکر کردن به آفتاب مسخره می‌کنه... و در سرنوشت‌سازترین سکانس سیامک، که حالا عاشق شهرزاد ‌شده (چون مینی‌بوس رو برای او می‌شوره و براش گردنبندی می‌خره)، ناگهان از حاضر شدن سر قرار با شهرزاد فرار می‌کنه و موبایلش رو هم خاموش می‌کنه و شب که با او روبروی خونه‌ش مواجه می‌شه بهش می‌گه که: «نیستم...» و او رو طرد می‌کنه... اما همچنان روزها می‌گذرن و سیامک به وعده مرگش نزدیک‌تر و بی‌قراری او هم بیشتر می‌شه... ناگهان در آخرین روزها شهرزاد غیب می‌شه و تلاش سیامک برای پیدا کردنش بی ثمره... روز آخر شهرزاد زنگ می‌زنه و می‌گه که لب مرزه و داره ایران رو به مقصد جزیره‌ش ترک می‌کنه... از سیامک می‌خواد گوی‌ها رو نگه داره که اون کسی رو بعداْ دنبالشون بفرسته... سیامک در روزی که قرار بود بمیره گوی‌ها رو برمی‌داره و فقط با دانستن نام روستایی مرزی (لیو؛ که چه اسم بامسمایی است) به جستجوی شهرزاد، به جستجوی عشق، و به جستجوی زندگی می‌ره...

*برگرفته از عنوان مقاله‌ای در سایت سینمای ما

این لینک رو هم ببینید و تمام لینک‌های مرتبط پایین صفحه‌اش را درباره این فیلم:

http://www.cinemaema.com/NewsArticle3446.html

 

 

آتش سبز

تابلویی نفیس و رنگارنگ از تاریخ و هنر ایران

این یکی دومین ساخته محمدرضا اصلانی پس از ۳۱ سال و پس از فیلم «شطرنج باد» بود. فیلمی بسیار دوست‌داشتنی و زیبا. پر از تابلوهایی دلنشین از تاریخ و فرهنگ ایران. به نظرم اگر سیمرغ نگاه ملی رو ببره (جایزه‌ای که پارسال ابداع و به فیلم زیبای «فرش ایرانی» اهدا شد) کاملاْ حقشه. البته من دو اشکال اساسی در این فیلم دیدم که اگر نبودند فیلم بسیار دلنشین‌تر می‌شد: اول اینکه به نظر من پگاه آهنگرانی (باز هم با همه احترام و علاقه‌ام نسبت بهش) مناسب نقشی که بازی می‌کرد نبود و خیلی جاها از سنگینی دیالوگ‌ها (که همه جا پرشکوه‌اند) کاسته، دومین اشکال صدای کم فیلم بود که بعضی جاها آزاردهنده می‌شد و عملاْ نمی‌شد حرف‌های بازیگر را شنید و اینکه در بخش‌های سکوت فیلم صدای خش‌خشی در زمینه شنیده می‌شد (نمی‌دونم بر چه اساس این فیلم نامزد بهترین صدا شناخته شده؟! شاید سینمای نمایش‌دهنده فیلم برای ما اشکالی داشته!) در عوض نقاط قوت فیلم به نظرم بازی زیبای مهتاب کرامتی و شکوهی است که وقار چهره او به نقشش اضافه کرده، موسیقی زیبا و صدای دلنشین همایون شجریان که جای‌جای فیلم را آکنده است، و طراحی صحنه و لباس فوق‌العاده و خیره‌کننده ژیلا مهرجویی که باز هم معتقدم مستحق جایزه‌ست.

مهتاب کرامتی در نقش ناردانه

داستان درباره دختری به نام ناردانه است که در کودکی درمی‌یابد که باید با مرده‌ای ازدواج کند و از این سرنوشت به هراس می‌افتد... در جوانی او را در قلعه‌ای بالای سر سربازی مرده می‌بینیم که ۷ تیر در سینه دارد... کتابی که بالای سر جوان است به او می‌گوید که باید ۷ شبانه‌روز بالای سر او بیدار باشد، هر شب بادامی بخورد و حکایتی از کتاب بخواند و در پایان هر حکایت تیری از سینه سرباز بیرون بکشد... پس از تیر هفتم جوان زنده می‌شود و آنها به هم محرم‌اند و با هم ازدواج می‌کنند... ناردانه شروع به خواندن حکایت‌ها می‌کند و این حکایت‌ها هر کدام ورقی است از تاریخ ایران‌زمین... روز هفتم کنیزش حمام را آماده می‌کند و ناردانه به حمام می‌رود... در این میان کنیز بادام هفتم را می‌خورد و حکایت هفتم را می‌خواند و تیر هفتم را از سینه سرباز بیرون می‌کشد... سرباز زنده می‌شود و به خیالی اشتباه با کنیز ازدواج می‌کند... ناردانه هیچ نمی‌گوید و صبر می‌کند... اما سرانجام باری که کنیز بر دوش می‌کشد او را از پا درمی‌آورد و وادار به اعتراف می‌کند و ناردانه به جوان می‌رسد...

حکایت‌ها که خونده می‌شن هر بار به بخشی از تاریخ ایران می‌روی و با داستان‌هایی جذاب مواجه می‌شی که شرح هر کدامشان اینجا خیلی طولانی می‌شه... اما جدا از داستان‌ها دو صحنه بسیار زیبا در این فیلم وجود داشت که برای من بسیار تازه و جالب بود: یکی صحنه رقص ناردانه و کنیز که آقای اصلانی به‌زیبایی اون رو به تصویر کشیده بود بدون اینکه پا رو از خط قرمزها فراتر بذاره. شرح این صحنه سخته و افسوس که هنوز تصاویر متعددی از فیلم پخش نشده، اما در اون صحنه ناردانه و کنیز هر کدام لباس‌های سنتی زیبای ایرانی به تن دارن و هر کدام سازی در دست، در صحنه‌های کوتاهی که از اونها می‌بینیم اونها با ژست رقص یا نواختن ساز ایستادن و به دوربین خیره شدن درست مثل یه عکس و دوربین در حرکتی آهنگین دور اونها می‌رقصه... باز هم صحنه بعد و صحنه بعد... به‌قدری در این صحنه‌ها رقص به‌زیبایی تصویر شده که در هیچ جای دیگری نمونه چنین رقص زیبایی رو ندیدین... این صحنه همچون تابلوی مینیاتوری زیبا و خوش آب‌ورنگه... و صحنه دوم حمام رفتن ناردانه‌ست... او با کنیز وارد حمام می‌شه... کنیز وسایل رو روی سکو می‌ذاره و بیرون می‌ره... صحنه بعدی فقط پنجه پای ناردانه را می‌بینیم و کمی از پایین دامنش را که کنار حوضچه ایستاده... بعد لبه دامن کنار می‌رود... ما همچنان فقط پنجه پای او را می‌بینیم که به‌آرامی وارد حوضچه آب می‌شود...

 


 
comment نظرات ()
 
عقب افتادم...
نویسنده : شادبانو - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۱
 

بله کاندیداها رو هم اعلام کردن من هنوز راجع به فیلمای دیروز ننوشتم... اما خوب حالا می‌نویسم. می‌خواین اصلاْ اول درباره کاندیداها بنویسم... فیلم‌های کم سروصداتر بیشترین نامزدی رو نصیب خودشون کردن! «آواز گنجشک‌ها»ی مجید مجیدی در ۱۱ رشته و «به همین سادگی» رضا میرکریمی در ۱۰ رشته نامزد شدن و این در حالی است که فیلم «کنعان» که این همه منتقدان عزیز خودشون رو واسش کشتن، و ما هم ۲ بار بلیتش رو گیر نیاوردیم از بس که صفش شلوغ بود، و البته از چند نفر شنیدم که اصلاْ فیلم خاصی نبوده و ارزش این همه توی صف ایستادن رو نداشته فقط در ۳ رشته نامزد شده که اون هم بیشترش به‌سبب هنرپیشه‌های خوبش بوده و آخر هم اینکه فیلم «آتش سبز» هم که باز منتقدان عزیز خودشون رو کشتن که مزخرفه و ال و بل! در ۴ رشته، یعنی بیشتر از کنعان، نامزد شده!!! عجیبه خوب! البته من «کنعان» رو ندیدم اما دوستش داشتم و دوست دارم که ببینمش و اصلاْ از لج منتقدای عزیز دیدنش رو از دست نمی‌دم چون هر چی باشه کار مانی حقیقی عزیزه، فیلمنامه‌ش مال مانی حقیقی و اصغر فرهادی عزیزه، ترانه علیدوستی عزیزم توش بازی می‌کنه و البته بازی محمدرضا فروتن رو هم دوست ندارم از دست بدم... اما «آتش سبز» رو دیروز دیدم و خیلی دوستش داشتم و دلیل این همه مخالفت منتقدا رو نفهمیدم... البته من هم انتقادهایی به فیلم دارم که خوب تا حالا هیچ فیلم کاملی ندیدم! جالبه یکی از این منتقدان گفته بود به خدا من ۲ بار آتش سبز رو دیدم که الکی حرفی نزنم و باز هم نفهمیدم! خوب نمی‌دونم چرا آدما وقتی از یه چیزی سر درنمی‌آرن اون رو محکوم می‌کنن به جای خودشون!!!

به هر حال فعلاْ این فهرست نامزدها:

نامزدهای جایزه ویژه سینمای ایران به نگاه ملی:
آتش سبز
آواز گنجشک‌ها
به همین سادگی
فرزند خاک
هامون و دریا


نامزدهای بهترین فیلم:
آواز گنجشک‌ها، به تهیه کنندگی (مجیدی مجیدی)
باد در علفزار می‌پیچد، به تهیه کنندگی (فتح‌اله جعفری جوزانی)
به همین سادگی، به تهیه کنندگی (سیدرضا میرکریمی)


نامزدهای بهترین کارگردانی:
محمدعلی طالبی برای کارگردانی فیلم (دیوار)
مجید مجیدی برای کارگردانی فیلم (آواز گنجشک‌ها)
خسرو معصومی برای کارگردانی فیلم (باد در علفزار می‌پیچد)
سیدرضا میرکریمی برای کارگردانی فیلم (به همین سادگی)


نامزدهای بهترین فیلمنامه:
علیرضا امینی و محسن طنابنده برای فیلمنامه (استشهادی برای خدا)
غلامرضا رمضانی برای فیلمنامه (سبز کوچک)
مجید مجیدی و مهران کاشانی برای فیلمنامه (آواز گنجشک‌ها)
خسرو معصومی برای فیلمنامه (باد در علفزار می‌پیچد)
سیدرضا میرکریمی و شادمهر راستین برای فیلمنامه (به همین سادگی)

نامزدهای بهترین بازیگر نقش اول زن:
الناز شاکردوست برای فیلم (باد در علفزار می‌پیچد)
گلشیفته فراهانی برای فیلم‌های (دیوار) و (همیشه پای یک زن در میان است)
هنگامه قاضیانی برای فیلم (به همین سادگی)

نامزدهای بهترین بازیگر نقش اول مرد:
شهاب حسینی برای فیلم (محیا)
امین حیایی برای فیلم (شب)
حبیب رضایی برای فیلم (همیشه پای یک زن در میان است)
محمدرضا فروتن برای فیلم (کنعان)
رضا ناجی برای فیلم (آوازگنجشک‌ها)

نامزدهای بهترین فیلمبرداری:
محمد آلاد پوش برای فیلم (به همین سادگی)
علیرضا زرین دست برای فیلم (فرزند خاک)
حسین جعفریان برای فیلم (دیوار)
محمدرضا سکوت برای فیلم (استشهادی برای خدا)
تورج منصوری برای فیلم (آواز گنجشک‌ها)

نامزدهای بهترین تدوین:
حسن حسندوست برای فیلم‌های ( آواز گنجشک‌ها), (باد در علفزار می‌پیچد) و (دیوار)
مهدی حسینی‌وند برای فیلم‌ (فرزند خاک)
بهرام دهقانی و رضا شیروانی برای فیلم (هامون و دریا)

نامزدهای بهترین موسیقی متن:
فردین خلعتبری برای فیلم (هامون و دریا)
محمدرضا درویشی برای فیلم (آتش سبز)
حسین علیزاده برای فیلم (آواز گنجشک‌ها)
محمدرضا علیقلی برای فیلم‌های (به همین سادگی) و (شب)

نامزدهای بهترین بازیگر زن نقش مکمل:
افسانه بایگان برای فیلم (کنعان)
مریم بوبانی برای فیلم (محیا)
نیره فراهانی برای فیلم (به همین سادگی)
نیوشا ضیغمی برای فیلم (حس پنهان)
مهتاب نصیرپور برای فیلم (فرزند خاک)

نامزدهای بهترین بازیگر مرد نقش مکمل:
سیاوش چراغی‌پور برای فیلم (همیشه پای یک زن در میان است)
محمد کاسبی برای فیلم (دیوار)
محسن طنابنده برای فیلم (استشهادی برای خدا)
مهران مدیری برای فیلم (همیشه پای یک زن در میان است)
حسن نجاریان برای فیلم (فرزند خاک)

نامزدهای بهترین صدای فیلم:
بهمن اردلان برای فیلم (کنعان)
محمدرضا دلپاک و یدالله نجفی برای فیلم (آواز گنجشک‌ها)
ایرج شهزادی برای فیلم (آتش سبز)
احمد صالحی برای فیلم (باد در علفزار می‌پیچد)
مهران ملکوتی برای فیلم (به همین سادگی)

نامزدهای بهترین طراحی صحنه و لباس:
سعید آهنگرانی برای فیلم (دیوار)
عباس بلوندی برای فیلم (فرزند خاک)
شیوا رشیدیان برای فیلم (به همین سادگی)
ژیلا مهرجویی و شعله نواب تهرانی برای فیلم (آتش سبز)
اصغر نژاد ایمانی برای فیلم (آواز گنجشک‌ها)

نامزدهای بهترین جلوه های ویژه:
داود رسولیان برای فیلم (فرزند خاک)
محسن روزبهانی برای فیلم (هامون و دریا)
حسین طلابیگی برای فیلم (پرچم‌های قلعه کاوه)

نامزدهای بهترین چهره پردازی:
جلال‌الدین معیریان برای فیلم (پرچم‌های قلعه کاوه)
سعید ملکان برای فیلم (آواز گنجشک‌ها)
محسن ملکی برای فیلم (آتش سبز)

نامزدهای بهترین فیلم اول :
«در میان ابرها» به کارگردان (سید روح الله حجازی)
«حس پنهان» به کارگردانی (مصطفی رزاق کریمی)
«تنها دو بار زندگی می‌کنیم» به کارگردانی (بهنام بهزادی بروجنی)


 
comment نظرات ()
 
از جشنواره...
نویسنده : شادبانو - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۱
 

الان اینقدر خسته‌ام که نگو... فعلاْ نمی‌تونم بنویسم... باشه تا فردا ایشالا!!!

امروز ۳ تا فیلم پشت سر هم دیدم! تلافی چند روز گذشته رو درآوردم.

اول «تنها دو بار زندگی می‌کنیم» بعد «انعکاس» و آخر هم «آتش سبز»

فردا می‌نویسم درباره‌شون... اما فعلاْ به نقل از روزنامه اعتماد یکشنبه داشته باشید که:

سرانجام در يکی دو روز باقی مانده تا پايان بيست و ششمين دوره جشنواره فيلم فجر آرای مردمی بخش سينمای ايران اعلام شد. بنا بر اين گزارش، در اين آمار فيلم‌های «هميشه پای يک زن در ميان است» ساخته کمال تبريزی با 08/77 درصد آرای مردمی در صدر قرار دارد. «فرزند خاک» محمدعلی آهنگر با 33/60 درصد آرا در رتبه دوم و «کنعان» ساخته مانی حقيقی با       13/58 درصد آرا، «به همين سادگی» رضا ميرکريمی با 01/50 درصد آرا به ترتيب در رتبه‌های سوم و چهارم آمار مردمی قرار گرفته‌اند. «آواز گنجشک‌ها» مجيد مجيدی با 88/49 درصد آرا، از ديگر فيلم‌های منتخب تماشاگران است.


 
comment نظرات ()
 
نيکول فريدنی درگذشت
نویسنده : شادبانو - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٧
 

ببخشید که اینقدر خبرای بد می‌دم! خوب خبرا بدن... چی کار کنم... دوست نداشتم روزی این خبر رو در وبلاگم بذارم... به قول دوستی: ما با عکس‌های نیکول عاشق طبیعت شدیم...

نیکول فریدنی، عکاس طبیعت ایران، امروز صبح در ۷۲ سالگی درگذشت. او مدتی بود که به‌سبب ابتلا به سرطان پروستات و پارکینسون در بستر بیماری بود. او که در سال ۱۳۱۴ در شیراز به دنیا آمد از شش سالگی با عکاسی آشنا شده بود. او ۵۰ سال در شاخه‌های مختلف عکاسی فعالیت داشت اما بیشتر تمرکزش بر عکاسی از طبیعت بود.

مراسم بزرگداشت نیکول در خانه هنرمندان

چندی پیش به واسطه نمایشگاهی که دوستانمان، اشین زاکاریان و سیاوش صفاریان‌پور، در گالری نیکول داشتند او را از نزدیک ملاقات کردیم. با اینکه حال خوشی نداشت و سوار بر صندلی چرخدار بود بسیار از دیدن عکس‌ها استقبال می‌کرد و به گفته اشین همچنان در فکر این بود که روزی دوباره بلند شود و در طبیعت ایران عکاسی کند.

نیکول در حال عکاسی

تاكنون كتاب‌های متعددی از آثار نيكول فريدنی به چاپ رسيده است كه از آن ميان می‌توان به كتابهای طبيعت يزد، گيلان، ايران، اصفهان، و چشم‌اندازهای ايران اشاره كرد.
همچنين روز 12 بهمن نمايشگاهی از عكس‌های 40 عكاس مطرح كشور از روزهای فعاليت نيكول فريدنی در نگارخانه نيكول برپا شد كه اين نمايشگاه تا 24 بهمن ماه برپاست.

اول به اشین و بعد به جامعه عکاسان ایران و به همه دوستداران نیکول تسلیت می‌گم.

یادش گرامی و روحش شاد باد...



 
comment نظرات ()
 
پروفسور و معادله محبوبش
نویسنده : شادبانو - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٦
 

جشنواره رفتن ما طلسم شد... دو روزه هیچ فیلمی ندیدیم... سینماها دورن و فیلمای مورد علاقه دیر... و خوب نمی‌شه رفت دیگه... به همین سادگی... امروز هم که با خیال خوش راه افتادیم برای ساعت ۳۰/۶ بریم سینما عصر جدید برای دیدن کنعان (مانی حقیقی) صف طویل سینما که تا میانه خیابان وصال کشیده شده بود منصرفمان کرد... یعنی ماندن‌مان بیهوده بود چون بلیت بهمون نمی‌رسید... خلاصه این از این... و اما...

پروفسور و معادله محبوبش (The Professor and His Beloved Equation)

عشق به ریاضیات...

نویسنده فیلمنامه و کارگردان: تاکاشی کویزومی، موسیقی: تاکاشی کاکو، بازیگران: آکیرا ترائو (پروفسور)، اری فوکاتسو (کیوکو)، تاکاناری سایتو (روت-جوان)، هیده‌تاکا یوشی‌یوکا (روت-کودک)، روریکو آسائوکا (زن برادر پروفسور)، محصول ۲۰۰۶ ژاپن، ۱۱۷ دقیقه.

فیلم با یک کلاس درس ریاضی در زمان امروز آغاز می‌شه. معلم جوانی وارد کلاس می‌شه و خودش رو «روت» (جذر) و آموزگار ریاضیات معرفی می‌کنه و می‌گه اسم من روته چون عاشق ریاضی‌ام... او روز اول کلاس رو با تعریف داستانی برای بچه‌ها آغاز می‌کنه... داستان اینکه چه‌طور عاشق ریاضیات شد...

مادر جوان روت  (کیوکو) برای گذران زندگی از طرف یک شرکت خدماتی برای کار به منازل مختلف فرستاده می‌شده... یه روز مدیرش بهش می‌گه می‌خوام تو رو برای کار به یه جای عجیب بفرستم... کیوکو به خونه کارفرمای جدید می‌ره... زنی میان‌سال به او می‌گه تو باید مواظب برادر شوهر پیر من باشی که استاد ریاضیات بوده و حالا چند سالیه که به‌سبب یه تصادف حافظه‌ش رو از دست داده... حافظه کوتاه‌مدت اون فقط ۸۰ دقیقه کار می‌کنه و بنابراین کار کردن برای اون مشکله... خدمتکارای قبلی همه خسته شدن و کار رو رها کردن... و بهش می‌گه که من فقط با تو قرارداد می‌بندم و تو باید ۱۱ صبح تا ۷ شب در خونه پروفسور براش غذا درست کنی و مراقبش باشی و بعد هم بری و برای هیچ مشکلی هم سراغ من نیای و خودت مشکلاتت رو حل کنی... کیوکو، که به طرز عجیبی شاد و سرزنده و در عین حال بسیار آرام است، قبول می‌کنه و از صبح فردا به منزل پروفسور میاد...

پروفسور عاشق ریاضیه و همه ارتباطاتش رو از طریق ریاضیات برقرار می‌کنه... کیوکو وارد خونه می‌شه و اون رو صدا می‌زنه و خودش رو معرفی می‌کنه و می‌گه که خدمتکار جدید خونه‌ست... پروفسور ازش می‌پرسه سایز کفشت چیه؟!... کیوکو با تعجب می‌گه: ۲۴... و پروفسور با خوشحالی می‌گه: چه عدد خوبی! ۲۴ فاکتوریل ۴ است!!!... و بعد برای کیوکو توضیح می‌ده که اگر اعداد ۱ تا ۴ رو در هم ضرب کنی به ۲۴ می‌رسی و این معنای فاکتوریل است... بعد هم پروفسور روی یکی از چند کاغذ سنجاق‌شده به کتش نقاشی کیوکو رو می‌کشه و می‌نویسه خدمتکار جدید... اما این مکالمه ریاضی هر روز صبح تکرار می‌شه و کم‌کم کیوکو رو هم به ریاضی علاقه‌مند می‌کنه... پروفسور مجبوره چیزهای مهم زندگی رو روی کاغذهایی به کتش بچسبونه یا روی تخته سیاه اتاقش بنویسه تا روز بعد اونها رو به خاطر بیاره... او همه چیز رو در قالب ریاضی می‌بینه... سعی می‌کنه بین همه اعداد رابطه ریاضی پیدا کنه و این روابط رو با خوشحالی همچون کشفی بزرگ به بقیه اطلاع می‌ده... همین شوق کودکانه اوست که کیوکو رو هم به ریاضی علاقه‌مند می‌کنه و باعث می‌شه اون هم به همه اعداد به دید ریاضی نگاه کنه... (و البته این تاثیری‌ست که فیلم بر مخاطب هم می‌ذاره و اون رو به ریاضیات علاقه‌مند می‌کنه)

روزی پروفسور متوجه می‌شه که کیوکو پسری ۱۰ ساله داره که بعد از مدرسه تا رفتن مادرش به خونه تنهاست... او خیلی از این موضوع ناراحت می‌شه و از کیوکو می‌خواد که پسرش روزها بعد از مدرسه پیش اونها بیاد... برای اینکه کیوکو از بی‌حافظگی او سوءاستفاده نکنه و بچه رو نیاره روی کاغذای کتش می‌نویسه پسر خدمتکار جدید... از فردای اون روز پسرک هم به خونه پروفسور میاد و وقتی پروفسور می‌بینتش بلافاصله به خاطر سر بسیار صافش اسمش رو «روت» یا جذر می‌ذاره... چون سر پسرک پروفسور رو به یاد علامت جذر در ریاضی می‌‌ندازه... اونها با هم بسیار دوست می‌شن و پسر بچه هم به واسطه او بسیار به ریاضی علاقه‌مند می‌شه... زن برادر پروفسور (که در صحنه‌ای به واسطه نامه‌ای قدیمی که کیوکو اتفاقی در وسایل پروفسور می‌بینه متوجه می‌شیم احتمالاْ درواقع همسر پروفسور بوده) هر روز خونه پروفسور رو از حیات خونه‌ش زیر نظر داره و از این همه روابط صمیمی و گرم این جمع سه نفره چندان دل خوشی نداره...

یه روز کیوکو و پسرش متوجه علاقه پروفسور به بیسبال می‌شن و چون روت هم در مدرسه عضو تیم بیسباله از پروفسور می‌خواد که در تمرینات بهش کمک کنه... تمرینات روت با پروفسور در بیسبال هم آغاز می‌شه و اونها روزای خوبی رو با هم می‌گذرونن... تا روزی که پروفسور به همراه کیوکو برای دیدن مسابقه روت به استادیوم می‌رن و پروفسور به خاطر شور و هیجان زیاد بیمار می‌شه... روت و کیوکو مجبور می‌شن شب رو در منزل پروفسور بمونن تا مراقب حالش باشن اما همین بهانه‌ای می‌شه که زن برادر پروفسور، که در تمام مدت فیلم حسادتش به روابط گرم این سه نفر رو می‌بینیم، کیوکو رو به بهانه انجام کارهای خارج از قرارداد اخراج می‌کنه...

کیوکو به سر کار دیگه‌ای منتقل می‌شه ولی همچنان با عشق به ریاضی کار می‌کنه... و حتی در صحنه‌هایی می‌بینیم که سر کار مشغول حل کردن معادلات ریاضیه... تا اینکه روزی تلفنی به منزل استاد دعوت می‌شه و متوجه می‌شه خانم برادر پروفسور از اینکه روت هنوز هم گاهی به دیدن پروفسور می‌ره ناراحته و اونها رو تهدید می‌کنه.... تا اینکه بالاخره با اعتراض استاد روبرو می‌شه که اصولاْ خیلی کم حرف می‌زنه... و به این ترتیب بار دیگه کیوکو به استخدام استاد درمی‌آد و اونجا می‌مونه... زن برادر پروفسور (که این بار مطمئن می‌شیم زن خود پروفسور بوده و بعد از تصادف اون رو ترک کرده) با کیوکو مهربون می‌شه و ازش می‌خواد که هر مشکلی داشت به او مراجعه کنه... روت هم تحت نظر پروفسور بزرگ می‌شه و به خاطر عشقش به ریاضیات دبیر ریاضی می‌شه...

ببخشید که سرتون رو درد آوردم... خیلی طولانی شد... اما دوست داشتم قصه‌ش رو براتون تعریف کنم... این یکی از زیباترین فیلمهایی بود که من در چند سال اخیر دیدم... فیلمی بسیار ساده و روان و البته عمیق درباره عشق... فیلم البته طولانیه و صحنه‌های تکراری زیادی داره که شاید حوصله مخاطب کم‌حوصله رو سر ببره!!! اما من اصولا وقتی به تماشای فیلمی می‌شینم که فکر می‌کنم ارزشمنده... هر چقدر هم طولانی و کند صبر می‌کنم تا فیلم به سرانجام برسه و البته از تمام لحظاتش لذت می‌برم... در ضمن این فیلم پر از صحنه‌های زیباست اما متاسفانه در اینترنت جز همین دو عکس از فیلم عکس دیگه‌ای نیافتم!!! امیدوارم تلویزیون به‌زودی این فیلم رو دوبله و پخش کنه...


 
comment نظرات ()
 
قصه‌هايی از عشق...
نویسنده : شادبانو - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٤
 

دوست نداشتم به احترام سارا چیزی بنویسم... اما روزها تندتند می‌گذرند و من تا امروز سه فیلم در جشنواره دیدم که دوست دارم درباره‌شان بنویسم:

اولژان (Ulzhan)

عشق بر مرگ پیروز است...

http://www.ulzhan.com

کارگردان: فولکر شلندورف، فیلمنامه: ژان کلود کریر، موسیقی: برونو کولر، بازیگران: فیلیپ تورتون (شارل سیمون)، دیوید بنت (شاکانی)، آیانات کسنبای (اولژان). محصول ۲۰۰۷، فرانسه/آلمان/قزاقستان، ۱۰۵ دقیقه.

داستان یه معلم فرانسوی (شارل سیمون) که در سانحه‌ای دلخراش همسر و دو فرزندش رو از دست داده و حالا برای سفر به قزاقستان اومده. اتومبیل شارل دم مرز خراب می‌شه و او پیاده به سفرش ادامه می‌ده. در راه با مردی به نام شاکانی آشنا می‌شه که شغلش فروختن کلمه‌ و کتاب است. او به چندین زبان کهن جهان مسلطه و به گوشه و کنار جهان سفر می‌کنه تا کتاب‌هایی نایاب رو برای خریداران پیدا کنه و گاهی هم کلمات مقدس رو، که از فرهنگ‌های مختلف آموخته، به اونها می‌فروشه!!! شارل در راه متوجه می‌شه که برای ادامه مسیر به یه اسب نیاز داره پس به اصرار و به قیمتی گزاف اسب مورد علاقه پیرزنی رو از نوه او، اولژان، می‌خره و به راه ادامه می‌ده... در راه چند بار متوجه می‌شه که اولژان او رو تعقیب می‌کنه. چند بار بهش گوشزد می‌کنه که دوست داره تنهایی به این راه ادامه بده و به کمک او احتیاجی نداره... اما پس از اتفاقی که براش می‌افته و اولژان، که همچنان از دور مراقب اوست، جونش رو نجات می‌ده دیگه به او برای برگشتن اصرار نمی‌کنه... شارل کم حرف می‌زنه و مدام توی فکره... چهره‌ش غمگینه و امیدی به زندگی در صورتش دیده نمی‌شه... میانه راه شاکانی هم به اونها می‌پیونده و سه نفری راه رو ادامه می‌دن. اولژان و شاکانی مصمم‌اند شارل رو به مقصدی برسونن که اصلاْ نمی‌دونن کجاست، درحالی که شارل همچنان از این همراهی ناراحته... تا اینکه به جایی می‌رسن که پیرمردی از منظره بیابان روبرویش نقاشی می‌کشه... اما نقاشی‌ها همه درباره انفجار اتمی‌ست... روبرویشان دشت وسیعی‌ست که با سیم خاردار از بقیه نواحی جدا شده... خطر مرگ هر کسی رو که وارد این محوطه بشه تهدید می‌کنه... و ناگهان شارل با اسبش به آن سوی سیم‌های خاردار می‌دوه... او می‌ره تا بمیره و اولژان که این رو فهمیده با اسب به دنبالش می‌ره... سرانجام اولژان می‌تونه شارل رو از مردن منصرف و اون رو نجات بده... باز به راه ادامه می‌دن... میانه راه شاکانی که ناگهان از مرگ پدرش مطلع می‌شه (به کمک نیروهای غیبی) از اونها جدا می‌شه... شارل و اولژان به راه ادامه می‌دن تا به پای قله‌ای بلند می‌رسن... در اینجا باز هم شارل از اولژان می‌خواد که او رو تنها بذاره چون می‌خواد همون‌جا بمونه... اسب مادربزرگ اولژان رو بهش پس می‌ده و ساکش رو هم در دره می‌ندازه تا بدون آب و غذا و لباس پای اون قله بمونه و بمیره... اولژان او رو ترک می‌کنه و در میان برف و بوران از کوه پایین می‌روه... اما نمي‌تونه بذاره که شارل بمیره... پس اسب مادربزرگ رو با مقداری علوفه به سنگی می‌بنده و خودش می‌ره... شارل در تصیممش مصممه و از کوه بالا می‌ره... در آخرین صحنه فیلم او به پشت سر نگاه می‌کنه... دره بی‌انتها به نظر می‌رسه... اولژان نیست... و اسب سفید اون پایین منتظر اوست...

خدک/ رنگ آب ( Khadak/ The Colour of Water)

عشق به طبیعت

www.khadak.com

نویسنده و کارگردان: پیترو بروسنس و جسیکا هوپ‌وودورث، موسیقی: کریستین فنز، دومینیک لاوالره، مایکل شوپینگ، آلتان اوراگ، مدیر فیلمبرداری: ریمویداس لایپوس، بازیگران: باتزول خایانخیاروا، تسه تسگی بیامبا، دوگارسورن داگوادورج، بانزار دامچا، و تسه رنداریزاو داشنیام. محصول ۲۰۰۶ بلژیک/آلمان/هلند، ۱۰۴ دقیقه.

علت اینکه این فیلم رو انتخاب کردیم تعاریف زیبای ماهنامه فیلم از اون بود!!! تصاویر حیرت‌انگیز و رنگارنگ از مناظر مغولستان و چون من سابقه دیدن فیلم زیبای «سگ مغولی» رو از سینما ۴ داشتم خیلی دوست داشتم این فیلم رو هم ببینم. اما متأسفانه در فیلم خبری از تصاویر زیبا که نبود هیچ در عوض تصاویر بسیار هم خشن و آزاردهنده بودند.

داستان از این قرار بود که عده‌ای عشایر کوچ‌نشین مغول در دشت‌های بی‌کران مشغول زندگی در و همراه با طبیعت‌اند... آنها به طبیعت و دام‌هاشون و همچنین به روح اجدادشون احترام می‌ذارن... (تنها مناظر زیبای فیلم همین قسمته که ۵ دقیقه اول این فیلم ۱۰۴ دقیقه‌ای‌ست!!!) روزی عده‌ای با لباس‌های امنیتی به سراغشون می‌آن و خبر از شیوع بیماری واگیرداری بین دام‌های اونها می‌دن و دام‌ها رو جمع می‌کنن و می‌برن تا کشته بشن و افراد رو هم مجبور می‌کنن که زندگی در دشت رو رها کنن و به شهر برن که هم کار و هم خونه در اختیارشونه. از اینجا به بعد فیلم خیلی عجیب و گنگ بود... پر از مناظر آزاردهنده و زشت... کم‌کم شخصیت‌های اصلی فیلم دیوونه می‌شدن و به نظر می‌رسید که دوست دارن هر طور شده به زندگی طبیعی خودشون برگردن و در ازای پول و خونه مثل یه ماشین کار نکنن... برداشت من این بود که اون افراد بیماری دام‌ها رو بهونه کرده بودن تا زندگی طبیعی این آدما رو تبدیل به شهرنشینی کنن... اتفاقی که به نظرم دلالت بر آینده تاریک بشر داره... اما شخصیت‌ها در انتها دوباره از ذهنشون استفاده می‌کنن... با هم متحد می‌شن... و حتی دام‌ها رو زنده و سرحال پیدا می‌کنن... و فیلم تموم می‌شه...

*در ضمن خدک یک شال‌گردن آبی بسیار خوشرنگه که مفهومی مذهبی داره.

فیلم سوم نامش بود «پروفسور و معادله محبوبش» از ژاپن که بسیار زیبا بود اما الان من باید جایی برم و نمی‌تونم درباره‌اش بنویسم!!! باشه سر فرصت بعدی...


 
comment نظرات ()
 
برای سارا معصومی
نویسنده : شادبانو - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٢
 

سارای عزیز! سلام

مرا نمی‌شناسی... من هم تا دیروز نمی‌شناختمت. دیروز اتفاقی با وبلاگت، سبکباران، آشنا شدم و .... چقدر منقلبم کرد...

خبر درگذشت مهران نازنینت را همان روزهای اواسط دی در روزنامه‌ها خوانده بودم و به زمین و زمان بد گفته بودم که چرا جوانی در ۳۰ سالگی باید سکته کند؟ چقدر فشار... چقدر استرس... اما نمی‌دانستم مهران قاسمی همسری و همراهی هم داشته...

در وبلاگ مسیح دیدم که از تو نوشته و از آنجا به خانه‌ات آمدم... چقدر زیبا و عاشقانه نوشته بودی برای همسر و به قول خودت دوستت... حتماْ برای آنان که از قبل شما را می‌شناختند یا خواننده وبلاگتان بودند سیر جریان فرق می‌کرد... آنها در شادی و غم شما شریک بودند... همیشه دست‌نوشته‌هایتان را می‌خواندند... با تو برای تصادف مهران و بستری شدنش در بیمارستان غمگین و نگران شدند... تو را دلداری دادند... و با شادمانیت از بهبودی او شاد شدند و با تو خدا را سپاس گفتند:

... اين روزها اندك اندك آرامش پيشين را به دست مي‌آورم . مهران هنوز نمي‌تواند بدون كمك عصا راه برود و اين روند حداقل تا دو ماه ادامه خواهد داشت اما هر بار كه به از دست دادنش فكر مي‌كنم دقيقه‌اي هزار بار خدا را شكر مي‌كنم.

و بهت‌زده شدند حتماْ از خبر ناگهانی درگذشتش و ... بعد با تو گریستند روزها و شب‌ها... با خواندن عاشقانه‌های دردناک تو برای همسرت که فقط چند روز پیش از سومین سالگرد پیوندتان به‌یک‌باره رفته بود... بعد هر کس سعی کرد تو را یا شاید خودش را دلداری بدهد... که تو اینقدر در همین نوشته‌ها هم مقاومی که کسی حرفی ندارد که بگوید...

اما جریان برای من فرق داشت... من از انتها خواندم... اول شعر زیبای فریدون مشیری را که گفتی حقیقت اشعارش را با تمام وجودت حس می‌کنی... فکر می‌کردم چطور ممکن است زنی داغدار عشقش بتواند چیزی در وبلاگ بنویسد... هنوز نمی‌شناختمت...

و بعد خواب‌های تو از مهران... و بعد سه ساله شدن عشقتان بی‌حضور فیزیکی مهران... قلبم درد می‌کند بغض راه گلویم را بست... و بعد در سوگ مردی به مهربانی دریا... می‌گویی از سه سال پیش زمانی که برای ازدواج با این مرد در دوراهی تصمیم بودی... سخت است خواندن... چشمانم پر از اشک است و همه چیز پشت پرده اشک محو... و رسیدم به هفتمین روز گم شدن خورشیدت... چقدر سردم شد... و سرانجام

برای فرشته‌ای که سرانجام پرواز کرد

دیشب به خوابم آمدی

گفتی فراموشت کنم

گفتم:فراموشت کنم؟

گفتی ز دل بیرون کنم

گفتم: محبت یا غمت؟

گقتی غم این دوریم

گفتم سزای خوبیت؟

گفتی دوستم داری تا ابد

امروز درست  سه روز از رفتنت می گذرد. سه شب است که به من شب به خیر نگفتی. سه صبح سخت را بی سلام های پرخنده ات شب کرده ام .

مهران من! سخت است در این شرایط نوشتن.اما می نویسم که گمان نکنی قطار دوست داشتنت در ایستگاه این خانه مجازی متوقف شده است.می نویسم که گمان نکنی چو از دیده برفتی از دل نیز هم .مهران من! در اعماق قلبم روزنه ای روشن است به وسعت دوست داشتنی که می دانی به بزرگی دریاهاست.روزنه ای که گواهی می دهد به بالاترین نقطه این دو دنیا پرواز کرده ای. به نقطه ای که بکر است و ناب. گل من از بودن در کنار خالق مهربانی, عشق و صبوری لذت ببر.مهران من از مجاورت با چشمه زلال دوست داشتن بی توقع سیراب شو.

مهران من تحمل این زمین بی تو غیرممکن می نماید اما می دانم که درست مثل تمامی روزهای این سه سال در کنارم ایستاده ای و دستانت را دور کمر شکسته ام حلقه کرده ای.

مهران همیشه در گوشهایم زمزمه می کردی که شادمانی از اینکه سارا خود را در سایه مهران محو نکرده است . همیشه می گفتی  از اینکه دوشادوش هم قدم برمی داریم لذت می بری. مهران من این بار نیز کنارم ایستاده ای و من دستان گرمت را احساس می کنم که بر تک تک زخم های دلم مرهم عشق می گذارد.......

دیگه نتونستم تحمل کنم... اشکم سرازیر شد و بعد از اون هق‌هق گریه‌ای که همسرم را از جا پراند... به سراغم آمد که ببیند چه شده و من توان حرف زدن نداشتم.... نمی‌دانم چند ساعت از شکوه و زیبایی عشق شما گریستم... بیشتر به حال خودم که همیشه فکر می‌کردم عاشق‌ترین آدم دنیام... چه صبری داری سارا و چقدر قوی هستی و می‌دانم که صبر و استقامت پیامد عشقی راستین است...

... این بار هم درست مثل دو پست قبل باید اقرار کنم به مهربانی خدایی که امانتش را پس از سه سال از ما پس گرفت. خدای من ممنونم از روزهای پر عشقی که ثانیه هایم را رنگی آبی بخشید و ممنونم از آشنا کردنم با فرشته ای که زمین قامت بلندش را طاق نیاورد...

خودم رو کوچک‌تر از اون می‌بینم که برای تو و روح مهران عزیز آرزویی بکنم... اما اجازه بده بگم... از خدا می‌خوام که هر چی می‌خوای همون بشه... می‌دونم که به‌زودی استوارتر از پیش بلند می‌شوی و به راهت ادامه می‌دهی... آرزو دارم به تمام فکرهایی که داری برسی... می‌دونم که اراده‌ کردی به تمام آرزوهای مهران قاسمی جامه عمل بپوشانی... امیدوارم چنین شود...آمین.


 
comment نظرات ()
 
آغاز رسمی جشنواره
نویسنده : شادبانو - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱۱
 

پس از پشت سر گذاشتن هفته يي پرحاشيه، بيست وششمين جشنواره فيلم فجر عصر امروز افتتاح مي شود. مجري اين مراسم که در تالار بزرگ کشور برگزار خواهد شد «داريوش کاردان» است و پس از ارائه گزارشي از روند جشنواره بيست و ششم فيلم فجر توسط «مجيد شاه حسيني» دبير جشنواره، جشنواره بيست و ششم فيلم رسماً کار خود را آغاز خواهد کرد.

فيلم هاي روز اول جشنواره (به نقل از روزنامه اعتماد پنجشنبه ۱۱ بهمن):
- مسابقه بين الملل؛ آتش سبز (ايران)، مايکل کلايتون (امريکا)، چشم انداز کنگو (کانادا)، منطقه کروسز (هلند، نروژ و گواتمالا)، نيمه بالغ (انگليس)، ويولن (مکزيک)، بازگشت پرستوها (روسيه)

- جست وجوي حقيقت - مسابقه معناگرا؛ در ميان ابرها (ايران)، پروفسور و معادله محبوبش (ژاپن)، به ياد خودم (ايتاليا)، جنگل مرگ (هنگ کنگ)، گهواره (کانادا/ خارج از مسابقه)، جزيره (روسيه)، 1408 (امريکا)

- جلوه گاه شرق- مسابقه سينماي آسيا؛ چشمي از آسمان (هنگ کنگ)، به همين سادگي (ايران)، الژان (آلمان/ خارج از مسابقه)، ابريشم (تايوان) و هامون و دريا (ايران)

- جشنواره جشنواره ها در اولين روز عبارتند از؛ موشک، خداحافظ بافانا، چوپان خوب، خدک، صندلين و دره اله. - آثار داستاني روز؛ سه و ده دقيقه با يوما، مارادونا، پسران پرواز، جاده گوانتانامو و کوکب سياه به روي پرده مي رود و همچنين از مجموعه فيلم هاي بخش هاي غيررقابتي، مرور سينماي گرجستان، مرور آثار اينگمار برگمان، مرور آثار ميخالکوف و مرور سينماي فلسطين آثاري به روي پرده خواهد رفت. اسامي فيلم هاي روز اول جشنواره در حالي اعلام مي شود که سينماهاي نمايش دهنده اين فيلم ها هنوز اعلام نشده اند.

در این دو لینک هم مطالب خواندنی روزنامه اعتماد را بخوانید البته اگر روزنامه رو گیر آوردید خوب بخریدش و بخونیدش!!!

http://www.etemaad.com/Released/86-11-11/296.htm

http://www.etemaad.com/Released/86-11-11/184.htm

درضمن می تونید با ثبت‌نام در این سایت مراسم افتتاحیه و اختتامیه جشنواره را مستقیم تماشا کنید:

http://www.fajrlive.tv


 
comment نظرات ()
 
زنان محبوب من!
نویسنده : شادبانو - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٩
 

ماهنامه زنان لغو مجوز شد

خبر کوتاه و تکان‌دهنده بود... آنقدر که لقمه غذا در گلویم ماند... خشکم زد... دروغ است... زنان که موردی نداشت...

زنان، تنها ماهنامه فمينيستی ايران، كه سعی دارد (نمی‌تونم بگم داشت!!) نگاه زنانه را نسبت به موضوع‌های مختلف انعكاس دهد، تاكنون، ۱۶ سال پرفراز و نشيب را پشت سر گذاشته است. در این ۱۶ سال من نمی‌گم خواننده اما بیننده این ماهنامه بودم. مادرم از نخستین شماره خریدار و خواننده زنان بود و من با زنان بزرگ شدم... به مرور تعداد صفحات و مقالاتی از زنان که من نوجوان رو به خودشون علاقه‌مند می‌کردن بیشتر می‌شد... و من با زنان زن شدم... حالا ۶ سالی هست که خودم خریدار و خواننده تک‌تک صفحات آن هستم... و حالا دیگر یک سالی است که با نوشتن مقالاتی در معرفی زنان مطرح دنیا در عرصه نجوم و فضانوردی به همکاران این ماهنامه پیوسته‌ام...

اما امشب، شنیدن این خبر و خواندن متن عجیب این خبر در سایت خبرگزاری فارس آنچنان برایم هولناک بود که تا ۲ ساعت بهت‌زده نشسته بودم... بغض سنگینی راه گلویم را بسته بود که البته هنوز هم هست... نمی‌تونستم حتی چیزی بنویسم... خدا می‌دونه چقدر گریه کردم... و چه فشاری رو تحمل می‌کردم در اون لحظات... قلبم داشت از سینه بیرون می‌زد... نمی‌تونم  زندگی رو بدون زنان تصور کنم... زنان برای من فقط یک مجله نبود... باهاش زندگی می‌کردم... یادم نمی‌ره روزی رو که نخستین بار به دفتر مجله دعوت شدم تا درباره نوع همکاری باهاشون صحبت کنیم... روز خیلی قشنگی برای من بود تا برای زنان محبوبم بنویسم... و از وقتی براش نوشتم اعتماد به نفسم برای نوشتن چندین برابر شد... زنان من رو وارد دنیایی زیباتر و حرفه‌ای‌تر کرد... امشب اما از دردناک‌ترین شب‌های زندگی من بود... نمی‌تونم و نمی‌خوام باور کنم که از ماه آینده (در واقع حدود ۱۰ روز دیگه که موقعشه) دیگه نتونم سراغ زنان رو از دکه روزنامه‌فروشی بگیرم... من فقط امیدوارم این اتفاق در حد یک سوء‌تفاهم باشه و این تیتر هولناک در حد شیطنت‌های روزنامه‌نگارانه... امیدوارم که مشکل زنان حل بشه و من دوباره و تا سال‌ها خواننده و نویسنده زنان بمونم... آمین!

*پیوست: اینجا را هم بخوانید.

* اینجا را هم بخوانید.


 
comment نظرات ()
 
افرا
نویسنده : شادبانو - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٧
 

امروز توی اون برف، با هزار ذوق و شوق، رفتم که بلیت نمایش «افرا» (یا روز می‌گذرد) به کارگردانی استاد بهرام بیضایی رو برای جمعه دیگه بخرم.....

کلیه بلیت‌های نمایش افرا تا آخرین اجرا (۱۶ بهمن ۱۳۸۶) تمام شده است. 

لطفاْ سئوال نفرمایید.

نشد که افرا رو ببینم...

به همین سادگی...

دلم گرفته....


 
comment نظرات ()
 
دو اعتراض
نویسنده : شادبانو - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٦
 

در کامنتی در دو پست پیش گفتم از اعتراضی که کارگردانی جوان به پذیرفته نشدن فیلمش در جشنواره و کلاْ به نگاه مسئولان داشت. وقتی داشتتم در آرشیو روزنامه اعتماد می‌گشتم دنبالش تا اینجا بذارمش یادم افتاد که ابوالفضل جلیلی هم فیلم تحسین‌شده‌اش (حافظ) رو اصلاْ به جشنواره نفرستاد.... به هر حال اینطوریه که ما فعلاْ از دیدن خیلی از فیلم‌های خوب محرومیم:

متن زیر نامه جلیلی به خبرگزاری‌هاست:

«شكي نيست، كه جشنواره فيلم فجر، بزرگترين جشن فرهنگي هنري انقلاب اسلامي ايران و سمبل تمام آرمانهاي بلند آن است.

و وظيفه هر هنرمند متعهد كه در برگزاري هر چه باشكوه‌تر آن تلاش كند، ليكن از آنجا كه بنده با تجربه بيش از ده فيلم كه طي سالهاي گذشته تاكنون به اين جشنواره ارائه نموده و كليه فيلمها جهت شركت در بخش مسابقه از جانب هيات محترم انتخاب و بعضا از سوي مديران اين فستيوال، لايق حضور در اين جشن نبوده و جواب رد دريافت كرده‌ام، "كرده‌اند"

اين بار كه به لطف خداوند بزرگ توانستم دوازدهمين فيلم سينمايي‌ام را بنام "حافظ" با تمام رنج‌هايي كه در پي داشت، به سلامت به پايان رسانم، علي‌رغم عشق و علاقه دروني‌ام به اين جشنواره كه بازتاب مثبت آن را در عرصه‌هاي بين‌المللي بارها و بارها شاهد بوده‌ام، تصميم گرفتم كه اين بار خودم فيلم را رد كنم و به جشنواره ارائه نكنم چرا كه حالا ديگر ايمان آورده‌ام كه اشكال از من است.»

وي در پايان اظهار اميدواري كرده است كه بتواند در آينده فيلمي در خور شركت و حضور در اين جشنواره بسازد و آورده است: «اميدوارم هيات محترم انتخاب فيلم و مديريت محترم آن، عذر مرا از عدم حضور بپذيرند.»

این هم متن دوم از عبدالرضا کاهانی (کمی طولانیه اما به خواندنش می‌ارزه):

ایران در «آنجا» سربلند است

قرار شد به تهيه کنندگي يک کمپاني امريکايي فيلمي در ايران بسازم به نام «آنجا». در وهله اول با اداره نظارت و ارزشيابي مشورت کردم و گفتند پروانه ساخت درخواست کن. کمپاني خارجي، به رغم تعجب اما به اصرار من، پروانه ساخت درخواست کرد. با همه چيز موافقت شد جز تهيه کننده، گفتند راجع به تهيه کننده بايد تحقيق شود. پيش از آنها خودم تحقيق کرده بودم و از همه چيز مطمئن. حتي گفته بودم فيلم خودم را خواهم ساخت و البته آنها هم همين را مي خواستند. در همه چيز آزادي عمل داشتم... گفتم تحقيق کنيد. نمي دانم تحقيق کردند يا نه، اما گفتند نگران نباش و فيلمت را بساز. فيلم را ساختم... براي اينکه درصد نگراني ام را کم کنم، اصل جواز کمپاني را از طريق نماينده شان ارائه کردم تا پروسه تحقيقات کامل شود و بدانند کمپاني مربوطه يک کمپاني کوچک با اهداف فرهنگي و قطعاً غيرسياسي است. گفتند حالا که فيلم ساخته شده بهتر است پس از رويت آن و به يکباره پروانه نمايش را صادر کنيم. قرار شد فيلم تمام شده را ارائه کنم، اما مصادف شد با ارائه فيلم به هيات انتخاب جشنواره فيلم فجر. با خودم گفتم برخي اعضاي هيات انتخاب اعضاي صدور پروانه نمايش هم هستند، يعني اگر فيلم از خوان هيات انتخاب عبور کند، به نوعي پروانه نمايش هم گرفته است. شايد تامل اداره نظارت و ارزشيابي هم براي همين باشد. فيلم به هيات انتخاب ارائه شد و مورد بازبيني قرار گرفت. تا جايي که اطلاع دارم و سند آن هم موجود است، فيلم مورد تاييد هيات انتخاب قرار گرفت. حتي با توجه به همان سند دستور تبديل فيلم به نسخه 35 از طرف مدير جشنواره صادر شد تا در موعد مقرر به جشنواره برسد. اما رفته رفته فيلم از فهرست نهايي فيلم هاي هيات انتخاب حذف شد. حضور در جشنواره برايم مهم بود، چون مي توانستم مجوز نمايش فيلم در ايران را به دست آورم وگرنه پيش از اين دو بار ديگر به جشنواره آمده بودم و مي دانم چه تحفه يي است. حالا هم مي دانم اين فيلم ديگر در ايران به نمايش درنخواهد آمد و براي همين درخواست پروانه نمايش آن را به اداره نظارت و ارزشيابي نخواهم داد. ديگر حوصله شنيدن جواب «نه» را ندارم. همين که يک ماه منتظر نظر هيات انتخاب بودم براي هفت پشتم کافي است، هيات انتخابي که مي دانم براي چه اينقدر تامل در معرفي آثار کرده است. فقط همه آنهايي که در به نمايش درنيامدن فيلم سهيم بودند را به خدا واگذار مي کنم. همه آنها که به خصوص زحمات عوامل فيلم «آنجا» را در اينجا به باد دادند. لازم مي دانم همين جا از همه عوامل فيلم تشکر کنم و به آنها قول دهم که به هر کدام از آنها يک سيمرغ بلورين هديه خواهم داد... پس از اين نامه ممکن است عده يي بخواهند همه چيز را تکذيب کنند، اما پيش از تکذيب لطف کنند و به دلشان رجوع کنند تا موجبات تکذيب خودشان و وجودشان را فراهم نسازند. فيلم «آنجا» فيلم خودم است. نه براي جاي خاصي فيلم ساخته ام و هر شخصي فيلم را ديده مورد مميزي در آن پيدا نکرده است و خوب مي دانم عنوان بندي فيلم مقدمات حذف آن را فراهم کرده است. ديگر چيزي براي من مهم نيست. دو فيلم سينمايي ساخته ام و اين يعني کارنامه براي کسي که ادعا دارد صاحب انديشه است. فيلم تجاري نمي سازم که سعي کنم حتماً کارنامه ام را به عدد 20 برسانم. ساخت دو فيلم براي من يعني رسيدن به 20. بيست گرفته ام که در اين وانفسا دو فيلم مستقل ساخته ام. وقتي «آنجا» را تمام کردم براي اولين بار احساس کردم از مرگ نمي ترسم. پيش از اين هميشه از خدا مي خواستم مرا براي ساختن دو فيلم زنده نگه دارد. اگر باز هم اين را از خدا بخواهم يعني پررويي. گمان مي کنم بيهوده نزيسته ام. از بيهوده زيستن متنفر بودم. البته باز هم براي ساخت فيلم سماجت خواهم کرد و به زودي فيلم سومم را هم کليد مي زنم. اما قطعاً خودم را به در و ديوار نخواهم زد. همين قدر زندگي براي من کافي است. فقط خواستم با نگارش اين نامه به همه بگويم مي دانم. خوب هم مي دانم چه تفکراتي پشت سر اين سينماي مظلوم نهفته است. متاسفانه جشنواره فجر مکان مناسبي شده براي آنان که نمي خواهند باشند و اين آفت جهاني نشدن جشنواره است. حالا هي بگوييم چرا جشنواره ما جهاني نمي شود. از وزير محترم ارشاد که خواستار عدالت است مي خواهم عادلانه وقت بگذارد و فيلم را تماشا کند و ببيند که ايران چقدر در آن سربلند است. شايد اين آخرين فرصت من براي نمايش فيلم در ايران باشد“ براي اولين بار و متظاهرانه مي خواهم از خدا حرف بزنم و بگويم من هم خدايي دارم.


 
comment نظرات ()
 
فيلم‌های بخش سودای سيمرغ
نویسنده : شادبانو - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٦
 

این هم فیلم‌های بلند ایرانی شرکت‌کننده در بخش مسابقه سینمای ایران (سودای سیمرغ):

دبیرخانه جشنواره فیلم فجر اسامی ۲۳ فیلم بلند ایرانی بخش سودای سیمرغ- مسابقه سینمای ایران و ۵ فیلم رزرو این بخش را اعلام کرد:
 ۱- آتش سبز (محمدرضا اصلانی) ۲- آن مرد آمد (حمید بهمنی) ۳- آواز گنجشک ها (مجید مجیدی), ۴- احضار شدگان ( آرش معیری) ۵-استشهادی برای خدا (علیرضا امینی) ۶- انعکاس (رضا کریمی)    ۷-باد در علفزار می پیچید (خسرو معصومی)  ۸- به همین سادگی (سیدرضا میرکریمی)   ۹- پرچم‌های قلعه کاوه (محمدنوری زاد) ۱۰ – تولدی دیگر (عباس رافعی) ۱۱-جعبه موسیقی (فرزاد موتمن) ۱۲- حس پنهان (مصطفی رزاق کریمی) ۱۳- خاک آشنا (بهمن فرمان آرا) ۱۴- خواب زمستانی (سیامک شایقی) ۱۵-در میان ابرها (سیدروح اله حجازی) ۱۶ –ستایش (محمدرضا رحمانی)          ۱۷-سهم گم شده (حسن نجفی) ۱۸-شب (رسول صدرعاملی) ۱۹-فرزند خاک (تلخ عین عسل) از محمدباشه آهنگر ۲۰- کنعان (مانی حقیقی) ۲۱-محیا (اکبر خواجویی) ۲۲-هامون و دریا (ابراهیم فروزش) ۲۳-همیشه پای یک زن در میان است ( کمال تبریزی) در بخش سودای سیمرغ رقابت می‌کنند.
همچنین فیلم های ۱-انتهای زمین ( ابوالفضل صفاری) ۲-سبز کوچک (غلامرضا رمضانی) ۳- حقیقت گمشده (محمد احمدی) ۴- هر شب تنهایی (رسول صدرعاملی)  ۵- قرنطینه (منوچهر هادی) به عنوان فیلم های رزرو بخش مسابقه سینمای ایران انتخاب شده اند.


"محمد بزرگ نیا" , "محمدرضا تخت کشیان" , "پوران درخشنده" , "مجید رضابالا" ، جمال شورجه , "محمد ابراهیم صلواتی فر" , "داریوش فرهنگ" , "مجتبی مشیری" و "محمد حسین نیرومند" اعضای هیات انتخاب بخش سینمای ایران جشنواره بودند که کار گزینش آثار را از اوایل دی ماه آغاز کردند.

خوب این‌ها به نقل از سایت جشنواره بود. من خودم ‌شخصاْ دوست دارم فیلم‌های مجید مجیدی، استاد بهمن فرمان‌آرا، سیدرضا میرکریمی، مانی حقیقی، کمال تبریزی، خسرو معصومی، و رسول صدرعاملی رو ببینم چون کاراشون رو عموماْ دوست دارم. اما هنوز منتظرم مجله فیلم ویژه جشنواره بیاد تا بهتر بتونم درباره فیلم‌ها تصمیم بگیرم. درضمن تاجایی که یادمه فیلم انعکاس ساخته ایرج کریمی هست که فکر کنم اشتباهی رضا کریمی نوشته شده!!! (مجله فیلم ویژه جشنواره اومد و دیدم که متاسفانه من اشتباه کردم و رضا کریمی درسته! اینقدر ایرج کریمی و کاراش رو دوست دارم که دچار توهم شدم ) اگر درست فکر کنم اون اولین فیلمیه که دوست دارم ببینم. چون به نظرم کارای ایرج کریمی همیشه فوق‌العاده‌اند. دوم اینکه نمی‌دونم اینکه رسول صدرعاملی دو تا فیلم داره درسته یا باز هم اشتباه دبیرخانه جشنواره‌ست؟ چون اسم دو فیلم خیلی شبیه همه!!!

دیگه اینکه جای بزرگانی مثل رخشان بنی‌اعتماد، ابراهیم حاتمی‌کیا، کیانوش عیاری، بهروز افخمی، تهمینه میلانی، خسرو سینایی، استاد داریوش مهرجویی، و .... خالیه. بگذریم از جای همیشه خالی استادانی چون عباس کیارستمی، محسن مخملباف، ابوالفضل جلیلی، جعفر پناهی، و استاد استادان بهرام بیضایی که دیگه ..... (هیچی ولش کن!!!)


 
comment نظرات ()
 
جشنواره بيست و ششم
نویسنده : شادبانو - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٦
 

دو تا پدیده در ایران هست که من دوستشون دارم و فکر می‌کنم اگه روزی از ایران برم فقط برای این دو تا دلتنگ می‌شم! یکی جشنواره فجره و یکی هم نمایشگاه کتاب. (البته یه پدپده دیگه هم هست اون هم دوستمه که اسمش پدیده‌ست و خیلی دوستش دارم!!!) درسته هر دو تای این رویدادها در حد و اندازه‌ نمونه‌های خارجی‌شون نیستن اصلاْ و کلی مشکل دارن اما در ایام برگزاری هر دوشون به من خیلی خوش می‌گذره. خلاصه حال و هواشون رو دوست دارم...

خلاصه می‌خواستم بگم آخ جون جشنواره داره شروع می‌شه... و احتمالاْ پست‌های من سینمایی می‌شه دوباره. قابل توجه اونهایی که سینما رو (مخصوصاْ از نوع ایرانی‌ش) دوست ندارن.... اجالتاْ:

دبیرخانه جشنواره اعلام کرد: ۱۹فیلم در بخش جام جهان نما - مسابقه سینمای بین‌الملل- بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر رقابت می کنند: 

آتش سبز (محمدرضا اصلانی)، آواز گنجشک‌ها (مجید مجیدی)، کنعان (مانی حقیقی) از ایران و همچنین فیلم های خارجی "دوازده" ساخته نیکیتا میخالکوف از روسیه (۲۰۰۷)، "الکساندرا" ساخته الکساندر سوخوروف از روسیه (۲۰۰۶)، "نیمه بالغ" ساخته یوسف علی خان از انگلیس (۲۰۰۶)، "آریا" ساخته تاکوشی سوباکاوا از ژاپن (۲۰۰۷)، " فرزندان افتخار" ساخته کریشتینا گودا از مجارستان        (۲۰۰۶)، "چشم انداز کنگو" ساخته فیلیپه فالاردو محصول مشترک کانادا، بلژیک و فرانسه (۲۰۰۶)، "تخم مرغ" ساخته سمی کاپلانوغلو محصول مشترک ترکیه و یونان (۲۰۰۷)، "منطقه کروسز" ساخته رافائل روسال محصول مشترک گواتمالا ، نروژ و هلند (۲۰۰۶)، "فاصله تا خوشبختی" ساخته مایکل جیمز رولند از استرالیا (۲۰۰۷)، "مایکل کلایتون" ساخته تونی گیلروی از آمریکا (۲۰۰۷)، "میروش" ساخته ماریوس هولست از نروژ (۲۰۰۷)، "غیر قابل انتشار" ساخته برایان دی پالما محصول مشترک آمریکا و کانادا (۲۰۰۷)، "سرزمین شب روان" ساخته ترسا پراتا محصول مشترک موزامبیک و پرتغال     (۲۰۰۶)، "بازگشت پرستوها" ساخته اصلان گالازوف از روسیه (۲۰۰۷)، "بسیار خوب متشکرم" ساخته امانوئل کائو از فرانسه (۲۰۰۷)، و "ویولون" ساخته فرانسیسکو وارگاس از مکزیک(۲۰۰۶) در این بخش از جشنواره با یکدیگر رقابت می‌کنند .

از سوی دبیرخانه جشنواره  فیلم های بلند ایرانی بخش نگاه اول – مسابقه نخستین فیلم بلند فیلمسازـ در بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر معرفی شدند:

۱- انتهای زمین (ابوالفضل صفاری) ۲- تنها دو بار زندگی می کنیم (بهنام بهزادی) ۳- چراغی در مه (پناه بر خدا رضایی) ۴- حس پنهان (مصطفی رزاق‌کریمی) ۵- دایره زنگی (پریسا بخت آور) ۶- در میان ابرها (سید روح اله حجازی) ۷- ستایش (محمدرضا رحمانی) ۸- سفر به سرزمین دور (ساسان پسیان) ۹- سهم گمشده (حسن نجفی) ۱۰ – شب حوراء (شهاب ملت خواه) ۱۱- قرنطینه (منوچهر هادی) و ۱۲- کتونی سفید (محمد ابراهیم معیری)

از سوی دبیرخانه جشنواره اسامی فیلم های بخش در جست و جوی حقیقت- مسابقه سینمای معناگرا- بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر اعلام شد:

شب (رسول صدرعاملی)، فرزند خاک (یا تلخ عین عسل ) از محمد باشه آهنگر و در میان ابرها (سیدروح اله حجازی) و فیلم‌های خارجی " ۱۴۰۸" ساخته میکائیل هافستروم از آمریکا محصول ۲۰۰۶، "گهواره" ساخته تیم براون از کانادا (۲۰۰۶)، "جنگل مرگ" ساخته دنی پانگ از هنگ کنگ (۲۰۰۷)، "به یاد خودم" ساخته ساوریو کوستانزو از کشور ایتالیا (۲۰۰۷)، "جزیره" ساخته پاول لونگین از روسیه      (۲۰۰۶)، "ازدواج" ساخته هوآ تااو تنگ از چین (۲۰۰۷)، "پرفسور و معادله محبوبش" ساخته تاکاشی کویی زومی از ژاپن (۲۰۰۶)، "وقت مردن" ساخته دوروتا کدیرافسکا از لهستان (۲۰۰۷)، و "یلا" ساخته کریستیان پتزولد از آلمان (۲۰۰۷) در این بخش از جشنواره رقابت می‌کنند.

از سوی دبیرخانه جشنواره اعلام شد: ۱۲ فیلم بلند ایرانی در بخش خارج از مسابقه سینمای ایران در بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر به نمایش در می آيند:

۱- تنها دو بار زندگی می‌کنیم (بهنام بهزادی) ۲- چراغی در مه (پناه بر خدا رضایی) ۳ – سایاب (محمد علی سجادی) ۴– شب حوراء (شهاب ملت خواه) ۵- صد سال به این سال ها (سامان مقدم) ۶- نشانی (فریدون حسن پور) ۷- همخانه (مهرداد فرید) ، ۸- انتهای زمین(ابوالفضل صفاری) ۹- سبز کوچک (غلامرضا رمضانی) ۱۰-حقیقت گمشده (محمد احمدی) ۱۱- هر شب تنهایی (رسول صدرعاملی) ۱۲-قرنطینه (منوچهر هادی)


 
comment نظرات ()
 
راه بهشت
نویسنده : شادبانو - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۳
 
مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
 
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
 
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
 
دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
 
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
 
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
 
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
 
مسافر گفت: روز به خیر .
 
مرد با سرش جواب داد.
 
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
 
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
 
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
 
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
 
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
 
- بهشت
 
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
 
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
 
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
 
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند... 
 
بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو

 
comment نظرات ()